و اين منم

 

 

 

حالم خوب نیست.  استرس دارم و دیگه از مزه ی گل گاو زبون لذت نمی برم. یادم باشه به مامان نگم .  نرفتیم آتش بازی. قرار بود پیتزای اون شب رو دیگه امشب بریم بخورییم و بخندیم و خوش باشیم که مقصود دیر اومد و کار داشت. منم نرفتم بیرون. فقط از پشت پنجره شعله های دور رو نگا کردم و به ردهای نور تو آسمون لبخند زدم. مقصود سرش رو کرده تو کارهاش که من بهشون میگم مشق و تو اون حالت هم دست از سر تلویزیون بر نمیداره. من حالم خوب نیست. 

در راستای خانوم خونه ی زرنگ بودن ملافحه ها رو شستم و پهن کردم. رو تختی رو عوض کردم و میزها رو دستمال کشیدم. قرار بود که شاید یه نفر سر زده بیاد خونمون که نیومد.

ماش ها رو دو روزه که گذاشتم لای دستمال نم دار و هنوز هیچ تغییری توشون اتفاق نیافتاده. دو تا تخم مرغ رو خالی کردم و میخوام رنگشون بکنم. دو تا کمه ولی به نظرم.

بازم سفارش هام با پست اومد و کیف کردم. و بازم آرزو کردم که کاش چیزهای بهتر و بیشتری میشد که سفارش بدم.

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳


 

 

 

دوش گرفتم ( با آب سرد) و به یه شخص نا معلوم فحش دادم. اومدم بیرون دیدم پکیج خاموشه.  لب هام رو گزیدم و روشنش کردم.  ناهارم رو خوردم و با مامان حرف زدیم. قرار شد شب بریم پیتزا بخوریم ولی با این هوای برفی و سرد واقعا دل شیر میخواد از خونه بیرون رفتن. ناخن هام رو کوتاه کردم و یه پرتغال بی نهایت خوشمزه خوردم. بعدم با شیری که امروز آخرین روز مصرفش بود شیر برنج درست کردم که بشم یه خانوم بینظیر خونه و زرنگ. حالا یه دیگ شیر برنج دارم که کسی به غیر خودم دوستش نداره. الان دلم میخواست یه بچه شکمو داشتم که وقتی میفهمید شیر برنج داریم, می پرید  بغلم میکرد و نصف دیگ رو اون میخورد!!! آه خدا چه آرزوهایی دارم من.

چند تا آهنگ سلکت کردم و دارم میرم که در حین بازی گوششون بدم :) خدا رو چه دیدی شاید یه چایی هم خوردم . هههههه

چند وقته تو خونه و تنهایی به چیزهای خنده دار بلند بلند میخندم. فکر کنم خوبه چون یه مدت خندیدن یادم رفته بود.

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۱٢/٢٢


 

 

 

جریان دو تا  از ناآرامی هام تموم شد و نسبت به وسطیش فقط میتونم بی تفاوت باشم . الانم باید خوب باشم ولی نمیدونم چرا سردرگم و گرسنه ام؟!

شب ها حول و حوش ساعت های 8-9 استرس و دلشوره بهم حمله میکنم و مکانیسم دفاعیم در برابرش فقط خوابیدنه. خوبم جواب داده تا حالا :)

 امروز روز آخر خیسوندن دونه های ماش هست و فردا باید بزارمشون لای دستمال نم دار. تو دستورش گفته بود 4 روز باید خیس بخورن. ولی الان انقدر تپلی و خوشگل و احمقن  که دلم می خواهد حالا حالا تو آب باشن و من از باد کردنشون لذت ببرم :)

دلم واقعا برای روز های گرم و سبز تنگ شده.

این جریان ماهی نخریدن واسه عید چیه ؟!

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۱٢/٢٠


 

 

 

فردا قراره خونه رو بشوریم. چند نفر قراره بیان و مقصود نیست .میترسم نتونم از پس شلوغی و هم همه ی فردا بر بیام. دلم میخواست منم نبودم. منم فقط همین فردا رو میرفتم سر کار و وقتی بر میگشتم خونه تمیز و وسایل سر جاشون بودن.نا آرامم .

یه نفر هست که چند وقته خیلی داره کنترلم میکنه. خیلی میگه چی کار کن چی کار نکن. گاهی سعی میکنه غیر مستقیم بگه و گاهی اون سعی رو نمیکنه. هر دو حالتش یکیه و اعصاب این روزها ضعیفم رو مغشوش تر میکنه. توان این رو ندارم که بگم نکن , نگو , نپرس , نخواه. من خودم رو از همه ی کارهایی که دوست نداشتم جدا کردم و رفتم تو اتاقم . حالا روز به روز اتاقم داره تنگتر میشه .نا آرامم .

پدر بزرگ خیلی مریضه. از همون زمان بیمارستان ندیدمش. شجاعت دیدنش رو ندارم. قدرت روبروی با زوال سریع یه انسان در من نیست. اما هر روز هر لحظه تصویر ساخته شده از تواصیف بقیه رنجم میده. تصور عذابی که خودش میکشه و رنج و ناراحتی که اطرافیانش میبرن , وحشتناکه. ناتوانم و نا آرام.

کاش انقدر ضعیف نبودم.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠


 

 

 

 جایی بودم که نباید . رفته بودم که یواشکی اون رو ببینم. اومد و بهم گفت اینجا نباش میگیرنت.  الکی گفتم میخوام برم از کتابخونه کتاب بگیرم. باهام اومد. کمک کرد و اون کتاب  گنده رو پیدا کردیم. همراهیم کرد که کتاب رو ببریم. تو راه از من می پرسید و از مشکل دختر خاله ام . با مهربونی راه نشون میداد و نظرش رو میگفت . پر از حس های خوب بودم. جرائت کردم و دستش رو گرفتم. پس نزد. اذیتم نکرد. مهربونیش واقعی بود. رسیدیم خونشون. یه عالمه کفش جلوی در بود. رفتیم طبقه پایین. زنش از طبقه بالا صداش کرد. خونه خوبی نبود. پرسیدم شما اینجا موقتی زندگی میکنید ؟! یادم نیست چی جواب داد هواسم به زنش بود که طبقه بالا بود و منتظرش. بیدار شدم.... با اینکه فقط یه رویا بود ولی عالی بود. 

یاد گذشته افتادم. خوشحالم که از اون وضع نجات پیدا کرم. خوشحالم که دیگه اونجوری برای محبتش دست و پا نمیزنم. خوشحالم که همین که گاهی یه خواب خوب ازش می بینم برام کافیه.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۱٢/٧


 

 

 

الان چند وقته که تا کاملا از تخت بیام بیرون دو یا سه بار از خوب بیدار بشم. و اگه تو اون مرحله اول خواب خوبی دیده باشم از هول اینکه سریع برای یه نفر تعریفش کنم تو مرحله دوم اولین آدمی که میاد تو خوابم , خواب قبلیم رو براش تعریف میکنم و تو مرحله سوم  این ماجرا رو واسه نفر بعدی میگم.  امروز که داشتم تو مرحله دوم خوابم رو برای همونی که تو مرحله اول خوابش رو دیده بودم میگفتم که آره دیشب خوابت رو دیدم و اینا. خیلی باحال و شیر تو شیر شده این چند وقته. حالا اگه مقصود بینش بیدارم کنه واسه اونم تعریف میکنم همه رو :))))))

حالا بهترین خوابم فکر میکنید چی بوده؟! شاید بهترین خوابم نباشه ولی برای یه آدم شکمو یه مهمونی تو باغ با دیوار های زرد و آسمون آبی و هوای تابستونی و از همه مهمتر هلو انجیری ها آبدار و بزرگی به اندازه ی یه پیش دستی نه تنها بهترین بلکه زیباترینه.

مرسی نگار , تصحیحش میکنم :)

بهار من شمارت رو ندارم. اگه تو داری بهم یه جوری برسون :×

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۱٢/٦


 

 

 

یکی از معضلاتی ( تصحیح شد! ) که درس خوندن واسه من داره اینه که هر 5 دقیقه یه چیزی باید تو دهنم بجمبه. حالا هر چی , اگه شکلات  شیرینی باشه که عالیه ولی عذاب وجدانش بیش از حده. اگه کرفس و هویج و کاهو باشه خیلی خوبه همرا با یک احساس مطبوع هلسی بودن و اگه چایی باشه و خرما خوبه ولی همراه میشه با احساس رخوت و گرم شدن . اگه میوه باشه بدک نیست اما معده درد بعدش مصیبته . اگه آدامس و آجیل و تخمه و از این آت و آشغالها باشه خیلی بده و هم اعصاب خوردی و هم حالت تهوع ساید افکتشن . یعنی من همه ی اینها رو امتحان میکنم تو 2-3 ساعت درس خوندن و تقریبا خودم رو میکشم. حالا شاید از هفته ی دیگه اون قرص ضد اشتهای عصبیم رو بخورم و هم ریلکس شدم هم دهنم و معده ام یه استراحتی کردن. 

این وی پی ان هم که داستان شده. تقریبا دسترسی به هیج جا ندارم و هی میخورم تو دیوار.
طفلی این عضو جدید خانواده دیگه کاملا عضو خانواده شده و مثل پارسال نمیپرسه شما برنامتون واسه عید چیه. حتما فهمیده که ما چقدر بی برنامه و یلخی پلخی هستیم :)

دیشب یاد همگروهی هام تو دانشگاه افتاده بودم. کلی خنده ام گرفت از اون گروه ناجوری که بودیم . یعنی واقعا شانسی با هم افتاده بودیم تو یه گروه یا دسیسه ای در کار بوده ؟!

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۱٢/٤