و اين منم

 

 

 

دیروز مهمون بودیم جایی و دو نفر( یه زوج جوون) نیومدن. این مهم نبود. مهم این بود که شب توی فیس بوک کله های کچلشون رو دیدم. خیلی با نمک و باحاله حیف که مقصود پایه نیست:((

ما یه عالمه خرمالو داریم امسال. باید خدا رو شکر کنم که یه کوه برف ریخت رو سرمون و این آدمهای درخت خرمالو دار خرمالوهاشون ریخت و به فکر افتادن که یه مقداریش رو بدن به اون درخت خرمالو ندارها !! یعنی واقعا باید یه کوه برف بریزه رو سرتون که به فکر بقیه بیوفتید؟!!!

دلم مسافرت به یه جای گرم و افتابی میخواد. از اونا که تو آسمونش یدونه ابر هم نیست.

همین :)

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۸/٢۱


 

 

 

خیلی مسخره است که وقتی هنوز وسایل صبحونه رو از رو میز جمع نکردی شب میشه . آره من وسایل صبحونه رو جمع نمیکنم تا وقتی که مطمئن بشم اون روز دیگه دلم نمیخواد صبحونه بخورم ولی این روزای کوتاه و بی خود مهلت نمیدن. از اون بدتر اینه که 3 روز پشت سر هم بارون بیاد و من پتو پیچیده به خودم هی برم پشت پنجره, دماغم رو بالا بکشم و از اینکه قراره بلاخره از خونه برم بیرون وحشت کنم.

اینو الان دیدم و منتظرم مقصود زودتر بیاد خونه که بغلش کنم. چقدر من این دختر رو دوست دارم و چه فیلم خوبی بود. اگه جون جون عاقل نبود و اگه باز به دوستیش با من ادامه داده بود الان منم یه حفره داشتم تو قلبم و باید از بغض میترکیدم. مرسی که رهام کردی.

دیشب مهمون داشتم . میشه گفت خوش گذشت.

 

 

ممنونم که اینجا رو میخونید و نظر میدین. خیلی خیلی خوشحال میشم :))

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۸/٧


 

 

 

دارم کلاه قرمزی سال 88 نگاه میکنم در واقع گوش میدم و عکس کف پا ماسه ای نوک مداد رو نگاه میکنم و تعجب میکنم که چقدر بزرگ به نظر میاد. معلم کلاس زبان بهمون گفته با لغت های جدید یه متن بنویسیم و من همش دارم به اون تابستونی که عاشق بودم و توی باغ واسه خودم دلیل میتراشیدم که بهش زنگ بزنم فکر میکنم.  میخوام لغت های تازه رو بچپونم تو اون حال و روزم و به این کشف رسیدم که من واقعا عاشق بودم و بیشتر عاشق عاشق بودن, بودم!! گرفتید؟!!

واسه شام مقصود عدس پلو درست کرده بودم و بوش وسوسه ام کرد و شام خوردم. حالا حالم بده و خوابم  نمیبره. نمیتونم درس بخونم و فیلم نگاه کنم. نمیتونم نقاشی بکشم و مجله بخونم. اصولا نمیتونم هیچ کار مفیدی بکنم  و از امروز مچ دستم هم درد میکنه و به سختی دارم با کامپیوتر کار میکنم. وای که چقدر دلم شیر و شنا میخواد.

سالی جونم اون نمایشگاه رو نشد که برم. کلا من تنبلم تو نمایشگاه و از این جاهای فرهنگی هنری رفتن.  کلا البته تنبلم. امروز  داشتم فکر میکردم که چرا من شیرازی نیستم که بتونم تنبلیم رو به اون بچسبونم !! آه !!!

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ در ۱۳٩٠/۸/٤