و اين منم

 

 

 

چند روز پیش دومرتبه پدربزرگم رو بردیم بیمارستان . اوضاعش خیلی بدتر از دفعه قبل بود. واقعا حالش سینوسیه و هر دفعه که میبینمش یه طوره. یه بار میخنده و شوخی میکنه . یه بار همش خوابه. یه بار حرف نمیزنه ولی نگاه میکنه. و این بار... الان که دارم فکر میکنم اصلا سینوسی نیست. نزولیه!

دیروز پسره از بیمارستان زنگ زد و گفت به بقیه خبر بده که اگه میخوان , بیان دیدنش. گفت جوابش کردن.  داشتم میرفتم چشم پزشکی با مقصود. نفسش بند اومد.  تو راه زنگ زدم به مامان. داشت میرفت پیاده روی. گفت اوکی وقتی برگشتم به بقیه میزنگم. دهن مقصود وا مونده بود از ریلکسی ما. مامان رو که نمیدونم. از بس همه ی عمرش تو این مواقع درست فکر کرده و منطقی عمل کرده انگار عادتش شده. عادتش شده که همه رو مدیریت کنه. ولی من فقط ظاهرم خوبه. فقط ظاهرم آرومه و لبخند میزنه و سعی میکنه جو رو عوض کنه. از تو ترک خورده ام. به پسره فهموندم که شب بهم زنگ نزنه.

مامان صبح پیشش بوده. با دکترش حرف زده و خبر داد که جای امیدواری هم هست. گفت فقط ضعیف شده. داره من رو هم مدیریت میکنه.

براونی درست کردم. اولین بارم بود. عالی شده. فقط یادم باشه که دفعه بعد بادوم یا فندق بیشتری بریزم و شکلات تلخش رو هم حذف کنم. اومممممم فقط حیف که بستنی وانیلی نداریم. فقط حیف که یه دوست مهمونم نیست.

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ در ۱۳٩۱/٢/۱٩


 

 

 

واقعا که من خودم رو خوب میشناسم. اونروز انرژیم حالا ساعت 3 که نه ولی 4 تموم شد و مهمونی هم بی مهمونی. هرچند خوب شد که دعوت نکردم چون کشک بادمجونم رو میشد تو گینتس ثبت کنی از بدمزه گی. چی میشد این آشپزی من خوب میشد خدا؟!!

فکر میکنم چشمم ضعیف شده. همون دونقطه ی متحرک رو که خیلی از آستیگمات ها میبینن من هم یه مدته که دارم میبینم و تو خوندن کتاب و این جور چیزا هم مشکل پیدا کردم. شاید امروز برم چشم پزشکی. تا حالا که داشتم یخچال تمیز میکردم.  آره همچنان این پروسه یخچال تمیز کردن من ادامه داره. از بس مورچه ای فعالیت میکنم. امیدوارم تا آخر هفته تموم بشه :)

میخوام اگه شد تابستون مطب رو راه بندازم. ولی پول ندارم که مستاجرش رو خالی کنم. اما میخوام راه بندازم و برم دوباره سر کار. درسته که کارم رو دوست نداشتم ولی شاید اگه  برای خودم کار کنم این حس رو نداشته باشم و خدا رو چه دیدی شاید لذت هم بردم :) 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ در ۱۳٩۱/٢/۱٧


 

 

 

امروز این قابلیت رو دارم که یه مهمونی راه بندازم. یه مهمونی بدون غذای پلو خورشتی البته.  ولی خودم رو خوب میشناسم و میدونم که انرژیم فقط تا ساعت 2-3 دووم میاره و دیگه به مهمون داری نمیکشه. پس فعلا کسی رو دعوت نمیکنم تا ببینم چی میشه. اصلا کی رو دعوت کنم؟!  یه چند تا زوج جوون داریم تو فامیل .  ولی این جوون ها خیلی گرفتارن و همیشه برای آخر هفته برنامه ریزی کردن و نمیشه یهویی واسه 2- 3 ساعت بعد دعوتشون کرد.  مسن های بیکار  هم که فقط غذای چلویی میخوان. هووووووووم  چه باید کرد؟!! فعلا سوپ جو رو پختم. کرم کارامل  رو هم دیروز درست کردم. بساط کشک بادمجون و سالاد ماکارانی هم آماده است. حالا نمیدونم  اگه قرار شد مهمون دعوت کنم با بادمجون های باقی مونده گراتن درست کنم یا ته چین ؟!!! اصلا دوتا غذای بادمجونی خوبه؟ الان یادم اومد اصلا برنج نداریم که بخوام ته چین درست کنم  :))))) یه سوال مهم تو زندگیم خود به خود  محو شد. حالا....

دیروز و امروز یه کار سوپر تنبلی کردم. حتی حدسش رو هم نمیتونید بزنید. توی یخچال و فریز رو با جارو برقی تمیز کردم.  یعنی اون خورده ریزهای توی یخچال رو. بعد نگاه کردم دیدم  سر جاروبرقی چقدر کثیفه و تمام مسیر رو با مایع ضد عفونی و دستمال سابیدم. میتونم این کارم رو به عنوان یه ایده به سازندگان پت و مت بفروشم. هههههه. چرا انقدر حالا خوشحالم من؟!!!

 یه بستنی با طعم سیب ترش خوردم.  مزه ماست میوه ای میداد . خیالم از بابات کالری و عذاب وجدان راحت شد :)

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ در ۱۳٩۱/٢/۱٤


 

 

 

این مورچه ها واقعا نفهمن. بعد از اینکه ازشون تعریف کردم, بهم شبیخون زدن. واقعا صحنه ی هولناکی بود و مجبور شدیم حمله رو با حمله پاسخ بدیم. با اینکه اصلا تمایل نداشتم و ندارم.

یه موسسه آموزش موسیقی نزدیک خونه پیدا کردم و گفتم که برم فلوت یاد گرفتنم رو ادامه بدم. یه بار که زنگ زدم بهم گفتن که فلوت رکوردر مال بچه هاست و بهتره بری سراغ فلوت کلید دار. اولش مقاومت کردم ولی بعدش راضی شدم. حالا دیشب که دومرتبه زنگ زدم که میخوام بیام فلوت کلید دار یاد بگیرم آقاهه میگه حالا چرا این ساز؟ اصلا بهش گوش کردی؟ اصلا میتونی صداش رو تحمل کنی؟!! آخه آدمها چرا اینطورین. چرا با احساسات یه نفر بازی میکنن.  بعد تازه شروع میکنه میگه نه خیلی ساز خوبیه و فلان. من نفهمیدم این هدفش چی بود از این همه تناقض گویی. از اون ور مثل اینکه قیمت سازش از یه تومن هم بیشتره و اگه بخوام شروع کنم و بخرم با این هزینه دیگه نمیشه الکی بهونه آورد و رهاش کرد.  هیییییییییی.

بدمینتون هم دوست دارم که برم. کلا کلاس رفتن رو دوست دارم. ولی تا حالا به غیر از یکی دو تا کلاس هیچ کدوم رو تا آخر ادامه ندادم. همین بدمینتون رو هم  وقتی دبیرستانی بودم میرفتم. خیلی هیجان انگیز و شاد بود. یعنی هنوزم همینطوری خوبه؟ به همون اندازه ازش لذت میبرم؟ فکر کنم بشه یه دوره امتحانی رفت این رو و به مجموعه ی کلاس های نیمه تمامم اضافه اش کرد. هههههههه عجب انگیزه ی بالایی دارم!!!

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ در ۱۳٩۱/٢/۱٠


 

 

 

بلاخره این مورچه ها زار و زندگیشون رو از خونه ی ما برداشتن و رفتن. باید بگم که هیچ فشار و زوری هم درکار نبود.

پسره تو یه اقدام انتحاری تصمیم گرفته کل باغ رو بزنه به چوب حراج و بفروشه. امروز مامان زنگ زده که اگه تو هم پول داری بیا با هم شریک بشیم و یه بخشیش رو خودمون بخریم. نمیدونم چه کار کنم. انقدر پول قلمبه ندارم ولی میتونم یه مقداری رو جور کنم.  از یه طرف نصف بیشتر خواب های من تو این باغ میگذره و خیلی خیلی پر رنگه از یه طرف 3-4 ساعت باهاش فاصله دارم و میدونم نهایتش سالی 2-3 بار بتونم برم .  خود مامان هم همینطور. باید فکر کنم.

برای اون بچه ی لوس هم یه ماشین لباسشویی بچه گونه خریدم که کار هم میکرد و میشد توش هم آب بریزی.  ولی واقعا بچه ی لوسی بود :))

چند روزه شیرینی رو کم کردم تو زندگیم و انگار اصلا خون تو رگهام جریان نداره. اصلا مریض شدم رفت.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ در ۱۳٩۱/٢/٩