و اين منم

 

 

 

پدربزرگم هفته پیش مرد... گذاشتیمش توی خاک یه روز براش گریه کردیم و بعد برگشتیم به زندگی خودمون. یه کم از خاطره هاش گفتیم و بعد یادمون رفت که اصلا مرده که اصلا نیست که دیگه نخواهد بود.

یه روز داشتم فکر میکردم. به کارهایی که کردم و به کارهایی که میخوام بکنم. دیدم تو لیستم دو سه قلم دیگه نمونده. خیلی قانعم و یه مورد مهم تو لیستم این بود که کار نکنم. که نمی کنم...

یه روز رفتیم باغ. شاید آخرین بار بود که می رفتیم. جنگل شده بود. یه تیکه از بالکن ساختمون فرو ریخته بود. نمی شد راه رفت به آسونی. وحشی شده بود بدون صاحبش.  شاید دیگه دلم نخواد که برم. شاید دیگه دلم براش تنگ نشه.

عصر قراره با یه نفر که از تو اینترنت پیداش کردم و حتی یک بارم باهش حرف نزدم برم پیاده روی. زندگی خیلی عجیب شده. عجیب بودنش رو دوست دارم :)

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ در ۱۳٩۱/۳/٢٠


 

 

 

خب ... گاهی وقتها اینطوریه.

مریضم. تب دارم. یه قابلمه سوپ رو از ظهر تا حالا خوردم و هنوز بی حالم. دلم بستنی میخواد و نداریم. گرمه و رختخواب پسم میزنه. هر لحظه منتظر یه خبر بدم و امروز نمیخواد که تموم بشه. هنوز لیموشیرین هست تو بازار یا نه؟! این پرتقال ها که حتی مزه ی آب هم نمیدن.

این مریضی از اون نوع خوب و کرختش نیست که فقط میخوابی و نمیفهمی چطور شب شد. چطور صبح شد. این از اون نوع مزخرفیه که راه نفست بند میاد و نمی تونی یه دقیقه دستمال رو بزاری کنار. خواب نداری و بدن درد و گرما فشارت میده.

خب... گاهی وقتها اینطوریه. مریضی و تنهایی و مجبوری بیای اینجا غر غر کنی!

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ در ۱۳٩۱/۳/۱