و اين منم

 

 

 

 

فردا قراره بزام ( همیشه از این کلمه زایش و زاییدن خوشم میومده. برای همین به جای رمانتیک بازی و جملات شاعرانه ترجیح میدم بگم بزام و اینا...) هوممممم 9 ماه راحتی نبود ولی خیلی سخت هم نبود.  امشب انقباض هام زیاد شده نمیدونم وقتش رسیده  به صورت طبیعی یا از  نگرانیه.

 

الان یه نگرانیه دیگه هم دارم.  اونم اینکه آیا  حلقه ام دوباره تو دستم میره یا نه؟  آخه مگه مفصل هم ورم میکنه که حتی از مفصل انگشتم هم رد نمیشه؟

یا این دماغ  گنده ام  که دوبار هم عمل شده بازم به سایز قبلش برمیگرده یا نه؟ خوبه حالا قبلا عملش کردم وگرنه احتمالا الان تو صورتم  فقط مماغ دیده میشد و بس.  

 

پاشم برم  فعلا که خیلی کار دارم.  امیدوارم به زودی بتونم بیام و از احوال خودم و پسرم خبر بدم.  

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٥/٢٧


 

 

 

 

نمی دونم این درد مفاصل انگشتان دستم ربطی به حاملگی داره یا نه.  نمی دونم این درد پهلوی راستم که چند وقته امونم رو بریده به خاطر باد پنکه است  یا  حاملگی. نمی دونم چند وقت طول میکشه که این موجود گرد و قلنبه و  خسته ای که الان هستم دوباره بشه همونی که قبلا بود.  امیدوارم خیلی طول نکشه چون واقعا از اینی که هستم خوشم نمیاد.  تو 30 سالگی  شدم مامانبزرگ مرحومم تو 60 سالگی.  دقیقا خودشم.  با این تفاوت که اون  ترک های پوستی نداشت و من دارم و اینکه نباید بخارونمشون عاجزم کرده.  چقدر مامان غر غرویی هستم من... میدونم.  کاش وقتی دنیا میاد خوب بشم. از همه لحاظ!!

بعد از ظهری کلی عرق ریختم و با این وضع وقیافه جون کندم و تخت و روتختی پسرم رو آماده کردم. بعد شب مقصود اومد و رفت به زور خودش رو توش جا داد و به قول خودش توی تخت نرم و گرم پسرش انقدر وول خورد که همه چی رو بهم ریخت و از همه بدتر چروک پروک کرد.  حالا تخت رو از اول مرتب کرده و   میگه  دو سه روز که بگذره چروکاش خودش وا میشه. آخه مگه میشه؟ میشه؟...

تصمیم  سزارین شد.  هر چند معلوم بود از اول که من آدم درد و مکافات طبیعی نیستم. بیخود یه چند روزی فقط ادای فکر کردن بهش رو درآورم. نتیجه از اول مشخص بود. حالا فردا باید برم دکتر و نتیجه رو اعلام کنم. شاید بهم تاریخ هم بده.  هوراااااااا

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٥/۱٥


 

 

 

 

دو هفته وقت دارم تا به زایمان طبیعی یا سزارین فکر کنم. دو هفته چون باید آخر این دو هفته تکلیف دکترم معلوم بشه که نخ بخیه سرکلاژم رو باز کنه یا نه.  من مثلا به هر دو تاش  فکر میکنم. ولی هر کی که طبیعی رو  پیشنهاد میده  و نظر و عقیده ای رو بیان میکنه میزارم اون ته ذهنم و هر کی که میگه سزارین میارم این جلو و هایلایتش می کنم.  بیشتر از درد  زایمان طبیعی از غیر پیش بینی بودنشه که میترسم.  و البته از اون نخ بخیه کشیدن دو هفته دیگه هم وحشت بیشماری دارم. خوبیش اینه که  به غیر از یه نفر از نزدیکان که اونم  فرداش نظرش رو پس گرفت  کسی به طبیعی تشویقم نکرده و کلی هورااااااااااا باید باشم. که نیستم.  چون من مثلا  ادم قوی ام و باید مثل خیلی های دیگه فقط و فقط به طبیعی فکر کنم.ولی عین چی میترسم. جالبیش اینه که مقصود هم مثل من میترسه و اصلا حتی حرف طبیعی رو هم نمیزنه. اینجور که بوش میاد  باید گزینه طبیعی رو  پاک کنم و فقط روی سزارین تمرکز کنم. 

 

دیشب خواب میدیدم کوهنوردها پیدا شدن. البته فقط دو تاشون زنده بودن ولی همون هم  ... داییم جوونی هاش خیلی کوهنوردی میکرد.  یه آلبوم  داره از عکس های کونوردی که بیشترشون هم با دوربین  پانوراما گرفته شده.  عکس دسته جمعی پانوراما اونم تو کوه دیدنیه. اما  نمیشه از عکس زیاد لذت برد چون به گفته داییم بیشتر آدم های توی عکس رو کوه گرفته و پس نداده.

 

بلاخره روزی رو دیدم که پام بزرگ بشه و هر کفشی رو که میپوشم تنگ باشه.  آخرین سایزی که امتحان کردم 38-39  بوده که اندازه نشد.  اونم برای من که گاهی کفش های  سایز 36 هم بزرگ بودن :)) 

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٥/٥