و اين منم

 

 

 

خانومی که جلو من نشسته بدون اينکه از جايش بلند شود . پنجره اتوبوس را ميبندد. من و چند نفر ديگر تعجب ميکنيم. ومن که عادت دارم تمام حرفهايم را بزنم تا خفه نشوم چيزی نمانده است که بگويم چقدر دستهايت دراز است. اما جمله ام يک جوری است که مطمئنم دلپذير نيست. چون حوصله گشتن به دنبال کلمه های بهتر را ندارم از خير گفتن ميگذرم و راحت در جايم مينشينم. خانومی که جلويم نشسته علاوه بر قد بلند يک عالمه جوش های قرمز هم در صورتش دارد. و به نظر من جوش هايش از قدش مهمتر است. البته من نميخواهم منع کنم ، به قول بی بی جانت منع پشتدر است. البته من هم به اين چيز ها اعتقاد نداشتم ولی يک بار که يکی از پسرهای کلاس را که هميشه جوش ميزند و اين بار نوک دماغش جوش زده بود منع کردم . خوب بعد از چند روز نوک دماغ خودم هم يک جوش به همان شکل زدم. از آن موقع بود که منع و در اعتقاد پيدا کردم.خانومی که جلو من نشسته بود ايستگاه قبل پياده شد.


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/۸/٢۸