و اين منم

 

شجاعت، حماقت يا اراده. نميدونم، کدوم يکی از اينها رو ندارم که نميتونم از اين رشته انصراف بدم .

توی اون بارون و گل و شل و خيسی ، رفتيم نماشگاه. باورش يه کم سخته اما از نمايشگاه تا ونک رو هم پياده برگشتيم. بااينکه الان يه کم می لنگم به خاطر تاول کف پام اما خيلی خوش گذشت.

کاش ميشد يه نيروی جادويی ميومد و تموم کارايی که روی سرم ريخته انجام ميداد. خدا يه فرشته واسه اين جور موقع ها خلق نکرده؟؟؟

همه توی دانشگاه، مريض پروتزم رو دوست دارن و من مثل مادری که به بچه اش افتخار ميکند ،ذوق ميکنم.


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۸/۳٠