و اين منم

 

يادتونه يه بار يه مريضی رو گفتم که لای دندوناش فاصله افتاده بود و احتمالا نئوپلاسم بود. امروز متوجه شديم که به احتمال زياد يه بدخيمی بوده. يه متاستاز از يه سرطان از يه جای ديگه بدنش. منو دوست جون تو کلاس يهو هر دوتامون يادش افتاديم. خيلی ناراحت شدم. الان نميدونم کجاست و تو چه حاليه. اصلا بخش پريو به تشخيص رسيده يا فقط خيلی ساده دندونش رو کشيدنو همه چی تموم شده. اون طفلی هم تو ده بدون اينکه بدونه تو بدنش چه اتفاقی داره ميوفته واسه خودش ميچرخه. و چند وقت ديگه که مرضش خودش رو نشون داد ميفهمن که تازه ممکنه که خيلی دير شده باشه. خيلی دلم ميخواد خودم رو بکشم کنار اما بدجوری احساس عذاب وجدان دارم . حالا من اونموقع هنوز اين درسها رو نخونده بودم ولی آخه اون مثلا استاد چرا انقدر ساده ازش گذشت؟

فردا امتحان دارم تا حالا هم هيچی نخوندم . امروزم رفتم به استاده گفتم که امشب ما مهمون داريم فردا ازم راحت امتحان بگير. بدبختی اينه که حوصله هم ندارم بخونم.

سر يه قضيه ديگه هم ناراحتم که خيلی چرنده. بعضی وقتا چرا اينجوری ميشه؟؟

اون فرشتهه هم که قرار بود به ما کمک کنه کارا يخورده سبک بشه رفت يه چند تا کار ديگه هم واسمون آورد که ديگه اساسی قاطی کنيم. ولی در عوضش تو يه بسته خوشگل واسم صبر آورده.


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٩/٢