و اين منم

 

فکر کن. شب ميخوايم بريم عروسی بعد دوست جون تا اون کلاس آخر وايميسته دانشگاه. اون دم آخر هم باباش اجازه نميده. بعد من هفت تا کارام رو هم کردم منتظرم دوست جون بياد که بريم. کلی فک زديم تا بلاخره بابا خان جونش دوست جون رو رسوندن خونه ما اونم خيسو ژولی پولی. ديگه منو اهل منزل و خودش شديم همه آرايشگرو تو سيم ثانيه حاضر شد و راه افتاديم. تو راه هم يه پيچ رو طبق معمول اشتباه پيچيديمو يه کم گم شديم و بعد يه ربع پيدا شديم. . وقتی هم رسيديم . همون دم در هنوز تو نرفته زیپ دامن دوست جون در رفت. هی يعنی شوک بود که وارد ميشد ها. به کمک يکی از مهمونا و همکاری سنجاق قفلی سرهم بنديش کرديم و رفتيم تو به سلامتی.بعد موقع رقص يهو من يادم افتاد ای خدا اين دوست جون با اون لباس چرا اينجوری داره از خودش مايه ميزاره. شکر خدا حرکاتش جوری نبود که چيزی لو بره. از اون جايی که خودم زود خسته ميشم اومدم کنار .ولی دوست جون ديگه ول کن نبود. حالا خوبه عروسيه غريبه بود. بعد يهو ديدم دوست جون دامنش رو گرفته و ميدوئه کنار. معلومه ديگه اون وسط سنجاق باز شده بود.داماد يکی از بچه های سنگين رنگين دانشکده بود که تا ما رو ديد سريع رد شد و رفت (فرار)ولی ما اونو همچنان ميديم که. و مشخصه که وقتی يه همچين آدمی داشت ميرقصيد ما تو چه وضعی بوديم.(يعنی داشتيم ميترکيديم ها) موقع خروج هم يکی از دکترای ناز دانشگاه رو ديديمو با اون سر و وضع جينگول پينگول پريديم جلو که سلام و عليک. استاد جونم اسرار که من ماشينم خاليه و بياين که برسونمتون.( البته اين استادها يه خورده کم پيدا ميشن تو يونی ما) البته ما همراهش نرفتيم. خولاصش که خيلی خوف بود ديشب. جاتون خالی يه عالمه.

اون امتحان مذکور هم با اين که کاملا مشورتی داده شد ، گند زده شد. از بس که بيخود بود سوالها. خدا استاد ديوانه نصيب هيچ کدومتون نکنه.

تصميم گرفته ام گنجشک ها را از سرما نجات بدهم. کسی قناری نميخواهد؟


نوشته ی saghi در ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٩/٥