و اين منم

 

پريشب يه خواب خوب ديدم. يه خوابی که دلم ميخواست واقعيت بود . خواب ديدم يهويی و با عجله رفتم مکه. همه چی خيلی طبيعی بود. با ولع بيشتر.بعد از خواب اومدم سراغ باقی مونده های سفرم. پاسپورتم. اون کارتی که اونجا بهمون داده بودن تا گم نشيم اسم هتلها . کاروان . و اون نواری که آخرين شب خريدم و وقتی چشمهامو ميبندم پرتم ميکنه همونجا. گريه ام گرفته بود. توی يونی سارا که با هم اونجا همسفر بوديم رو ديدم.ما ۵ نفر بويم. و اگه من هر کدوم از اون ۴ نفر رو ۲-۳ روز نبينم شديدا دلم براش تنگ ميشه. به سارا گفتم جريان رو . گفت پرشب؟.گفتم آره.گفت پنج شنبه؟.گفتم آره. گفت منم خواب ديدم . هرچند تا حالا از نشونه ها چيزی عايدم نشده ولی دلم ميخواد يه حس خوب ازش بردارم. يه حس خيلی خوب.

سرما خوردم. حالم خوب نيست.

مامان جون هر شب واسمون خرمالو کال مياره قاچ ميکنه ميريزه تو حلقمون . بعد ما هر شب مچاله ميشيم.

صدای سيفون رو کم کن. ميخوام تلويزيون ببينم.

راستی فردا و اين منم يک ساله ميشه.


نوشته ی saghi در ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٩/٧