و اين منم

 

امروز فيلم شمعی در باد رو ديدم. خيلی وقت بود که فيلم ايرانی نديده بودم. نميتونم بگم که فيلم خوبی بود. چون احساس خوبی پيدا نکردم. يه جورخبر رسانی بود انگار و خيلی رو ميخواست پيغام های خوب بده.(بابا منتقد!!!) تنها چيزی که داشت اين بود که شديدا به انصراف فکر کنم. گرفتن تصميم خيلی سخته. من ۳ سال و چند ماه رو تحمل کردم . نميدونم ۲ سال و چند ماه ديگه رو تحمل کنم تا دست آخر يه مدرک بگيرم. يا ديگه بيخيال بقيه اش بشم و اونجوری که دوست دارم ادامه بدم. مخصوصا که چيزی تا ثبت نام کنکور نمونده( حالا انگار کنکور فقط منتظره من برم امتحان بدم تا قبولم کنه). اگه رشته ام انقدر دهن پر کن نبود شايد تصميم گرفتن خيلی راحتر بود. مثلا اگه من الان داشتم چميدونم ادبيات يا کشاورزی ميخوندم شايد خيلی راحتر ميتونستم طبق عقيدم پيش برم تا الان( مگه نه ؟!!).دو تا کار ميتونم بکنم . يکی اينکه انصراف بدم و بعدش دومرتبه کنکور بدم يا اصلا ديگه بيخيال تحصيلات دانشگاهی بشم .يکيش هم به طور جدی به يونی بپردازم که حداقل اين ۲ سال باقی مونده بيشتر نشه و زودتر از شرش خلاص بشم. که البته اجرای هردوتاش واقعا سخته( خودمم نميدونم چی دارم ميگم.).خولاصه که اينه اوضاع احوال ما. پارسال که اين حرفها رو واسه يه نفر که مثلا دوستم ميداشت زدم يارو دمش رو گذاشت رو کولش و رفت . احتمالا فکر کرده بود قاطی دارم. بعدم يه ميل زده بود که ما افکارمون با هم جور نيستو از اين حرفها حتی حاظر نشد تلفنی بگه. البته خوشحال شدم که رفت چون چند وقتی بود که بهش شک کرده بودمو وقتی ميديدمش اعصابم خط خطی ميشد . اَه ، چه آدمايی يهويی ميوفتن وسط زندگی آدم.

اوه از کجا رسيديم به کجا. امروز دانشگاه نرفتم . دلم نميخواد فردا هم برم چون امروز رو زندگی کردم. فقط خاله که مهمون ماست فهميد که نرفتم .با هم کلی فيلم بازی کرديم و چاخان گفتيم که من رفتم دانشگاه و فقط يه کلاس داشتم و زود برگشتم خونه. و بهتر بوده که همون رو هم نميرفتم. يه کم بدجنسی بود. ولی اگه مامان ميفهميد کلی غر ميزد که واحدهات حذف ميشه و ... شب هم با خاله اين همه راه رو دک و دک پاشديم رفتيم ونک با سرعت تمام مغازه ها رو نگاه کرديم و کلی هله هوله خورديم و باز دک و دک اين همه راه رو برگشتيم خونه( خيلی خوب بود)

خاله هم سرما خورده . با هم مسابقه عطسه و ... گذاشتيم.


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٩/۸