و اين منم

 

نمی تونم بگم عاشقش بودم يا خيلی دوستش داشتم. نميتونم هيچ اسمی برای اون احساس بزارم. گاهی فراموش ميشد و گاهی با يک نگاه يا لبخند او زنده ميشد. گاهی با اخم هايش رنگ نفرت ميگرفت اما هر چی که بود هر جور که بود دوست داشتنی بود برايم. هنوز هم همينطور است . شايد خودش نداند. يا بهتر است بگويم حتما نميداند که ديدن او با آن نگاهايش باعث چه تصميم های مهمی در زندگيم شده و باز هم حتما نميداند که خنديدنش هم چقدر خوشحالم کرده. امروز که شيرينی ازدواجش را اورده بود با آن لبخند کذايی باز هم خوشحال شدم. صميمانه برايش آرزوی خوشبختی کردم. انگار فرزند ۳۰ ساله ام بلاخره سامان گرفته باشد يا شايد برادرم يا هر نسبت نزديک ديگر يا همان نسبتی که هيچ وقت نبوده اما بوده. بايد اعتراف کنم که ميترسيدم اگر روزی انتخابش را بکند ،چيزی را از دست بدهم . اما هيچ چيز تکان نخورد احساسم دوست داشتنی تر هم شد. انگار که زلال شده باشد.

روزهای سخت کاری. ۳ روزه که رفتيم بخش راديو. يکی از هولناکترين جاهای يونی. تا حالا که خدا رحم کرده و اتفاق بدی نيافتاده .اميدوارم تا آخرش همينجور پيش بره. ا مروز مجبور شدم با يکی از مريض ها برخورد کنم. نميدونم چرا بعضی ها نميفهمن که ما داريم کارمون رو انجام ميديم و تذکر های پشت سر هم اونها باعث معجزه نميشه.

فيلم the sixth senes رو ديدم. فقط حيف که زودتر نديده بودمش . يعنی قبل از فيلم others .چون باعث شد اون شوکی که قرار بود اخر فيلم وارد بشه ، خيلی زود لو بره. با اين حال ديدنش خالی از لطف نبود.ديالوگها خيلی برلم دلنشين بودن. . يه جاش اون بچهه که من خيلی دوستش ميداشتم ميگفت: چه طور وقتی منو باور نداری ، ميتونی کمکم کنی؟


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٩/۱۱