و اين منم

 

روز سوم از هفته جهنمی هم گذشت منتها يه خورده اوضاع بهتر بود. يعنی خيلی بهتر بود. سر صبحی بدو بدو به مريضم زنگ زدم که نيا من کار دارم. مثلا ميخواستم بشينم درس بخونم . بعد که رفتم سر کلاس فهميدم که قراره يه ربع ديگه امتحان برگزار بشه و من طبق معمول بدبختم. موقع امتحان هم يه جای بيخود گيرم افتاد با توجه با حال و روز خودم و امتحان تشريحی داشتم آينده خودم رو ميديدم که ورقه ام سفيده و هی دارم چشم ميچرخونم. ناچارا ديگه به آقای جلوييم که مهمان هم بود گفتم آقا من برگه شما رو ببينم. اونم کلی بهم اطمينان داد. ولی موقع جواب دادن يه چيزی شبيه معجزه اتفاق افتاد. من با اون حافظه خرابم ، اکثر سوالها رو جواب دادم . البته يه چيزهايی هم يادم نميومد که چون چرند نويس ماهری هستم فقط برگه ام رو پرکردم. آقای جلويی هم خودشو کشت و به زور يه صفحه ای رو نشون داد اونم انقدر ريز بود که هيچی ديده نميشد .انقدر هم تابلو بود که سريع مراقبا فهميدن. بعد از امتحان هم که فکر ميکرد شاهکار کرده و من الان همه رو از روی اون نوشتم. البته بهش گفتم که شما هيچ کمکی به من نکرديد ولی امتحانم رو خوب دادم. بعد از امتحان هم رفتم پری کلينيک و با بچه های اونجا کلی پشت سر استادای راديو غيبت کرديم تا حالمون جا اومد. بعد هم از خدا طلب بخشش کرديم. در کل روز بدی نبود. بر عکس ديروز . که اينجا نوشتم قضيه رو.

master and commander رو ديدم . بد نبود. خيلی خوبم نبود.


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٩/٢٤