و اين منم

 

پرهايم را باز کردم

آسمان را نگاه می کنم

ترديد دارم

ايستادهام تا شايد باد شديدی

ترديدم را بشکند!!

پارسال تو يکی از شبهای احيا بود ما هم خونه ی يکی از اقوام دعوت بوديم . ولی من اول رفتم طبقه ی بالا و به همراه چند تا از جوون های فاميل نشستيم فيلم دايره  رو نگاه کرديم . حالا بماند که چقدر اين فيلم جالب بود و چه حرف های خوبی می زد. خولاصه کم کم به جمعمون چند نفر ديگه هم اضافه شدن. نمی دونم چی شد که يهو بحث کشيده شد به خدا و پيغمبر . يکی اونجا بود که پيغمبر را بعنوان يه فرد نابغه قبول داشت نه يه فرستاده از طرف خدا.ولی يکی ديگه بود که اصلا خدا رو هم قبول نداشت. در مورد پيغمبر کاری نمی شد کرد چون من خودم انقدر با سواد نبودم و به غير از کتاب های دينی دوران دبيرستان و مدرسه  چيز ديگه ای نخونده بودم.ولی در مورد خدا ديگه نمی شد ساکت بود. آخه مگه ميشه به هيچ خدايی اعتقاد نداشت. اين بود که من دست به کار شدم که مثلا خدا رو ثابت کنم ولی هر چی زور زدم نشد که نشد.انقدر بحث بال گرفت که مراسم احيا تموم شد . و ما  نرسيديم که بريم. آخرش هم دست از پا دراز تر برگشتيم به خونه و ناراحت از اينکه چرا نتونستم خدايی رو که انقدر بهش اعتقاد ثابت کنم. اما يه مدت که گذشت ديدم اخه اين چه کاريه که من کردم آخه خدا که ثابت کردنی نيست . خدا حس کردنيه.اگه هر کسی يه لحظه به دلش مراجعه کنه و با خودش صادق باشه . غير ممکنه که پيوند قلبش رو با چيز فرا زمينی با يه قدرت متعال برتر حس نکنه .مگه می شه که تا به حال نياز استمداد از يه پشتيبان هميشگی رو پيدا نکره باشه.

نظر شما چيه؟


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٢/٩/٢٢