و اين منم

 

دلم هوس شبهای روشن رو کرده بود. حالا ديگه دارمش . پارسال يه روز سرد تنهايی پاشدم رفتم سينما. اولين بار بود که تنها ميرفتم . فهميدم که بعضی ها رو اصلا بايد تنها رفت. از سينما که بيرون اومدم دستهام رو کردم تو جيب کاپشنم سرم رو فرو کردم توی شال گردنم و راه رفتم ،خيلی راه رفتم. فکر هم ميکردم اما يادم نيست چه فکری.ديشب بازم همونطور بودم. به سختی پلک ميزدم. مطمئن شدم که من جنبه اينجور چيزها رو ندارم. ميدونم که از اين اتفاقها تو زندگی من هيچوقت نمی افته . يک حظور لطيف ، پر انرژی و بدون مزاحمت که قشنگ هم باشه. البته خودم هم ديگه اونجوری نيستم که بشه از اينا واسش تصور کرد. روحم يه جوری انگار خش دارشده. با خدا هم مشگل دارم ديگه حتی. يه خلوتی هم داشتم يه زمانی واسه خودم که خيلی دوست داشتنی بود و خيلی وقتها هم بهم کمک میکرد. نميخوام همه چيز رو بندارم گردن اينجا اما احساس ميکنم از اون روزی که اينجا رو باز کردم اون خلوت کم وکمتر شده. شايد چون ديگه رازهای کمتری واسه خودم دارم . به هر حال من با هر بار نوشتن يه سری آدم رو که اينجا رو خوندن توی ذهنيات خودم شريک کردم و مطمئن نيستم که اينکار درست بوده يا نه. نميخوام هم اينجا رو تعطيل کنم اما شايد اگه يه مدت بزارمش کنار يه چيزهايی رو متوجه بشم . دارم علت يابی ميکنم. هر چند که يک سالی ميشه که عادت کردم خيلی از حرفهام رو اينجا بنويسم و ترک عادت موجب مرض است . همين الانم که دارم مثلا متن خداحافظی موقت رو مينويسم مطلب بعدی هی داره قلقلکم ميده . ولی با همه اينها فعلا خداحافظ.


نوشته ی saghi در ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٩/٢٦