و اين منم

 

تولد

 

تو اين چند وقت که نبودم،يعنی بودم اما نميشد که باشم ، اينجا يه اتفاق خوب افتاد. ما يه همسايه جالب پيدا کرديم . همسايه ای که يهو خودش رو توی بالکن با يه لونه پوشالی نشون داد. بعد يه تخم کوچولو و بعدم دو تا تخم کوچولو و بعدش کبوتر های پدر و مادر که به نوبت رو تخم ها ميخوابيدن. همه از بودن اين موجودات توی همسايگيمون اونم به اين نزديکی خوشحال بوديمو احساس ميکرديم يه جوری برگيزيده شديم که ميزبان اين قشنگها باشيم و الان دورمون يه هاله نورانيه. از همون روز اول هم لحظه شماری ميکرديم که اون فينگيلی ها هر چه زودتر از تخم بيان بيرون و ما هم تو غذا دادنشون کمک کنيم. اما يه روز که ما خونه نبوديم يه اتفاق عجيب افتاد. تخم ها غيب شدند. ما اينو فرداش فهميديم . کبوترها هم يه روز صبح اومدند و بعدم رفتن. هنوزم نميتونم درک کنم که اون تخمها چطور يهويی ناپديد شدن بدون اينکه اثری به جا بذارن!!

ـ انگار اوضاع خوبه!!!  شکر.

ـ اون مشت رو يادتونه توی چاق و لاغر که هر موقع در باز ميشد از تو يه کمد ميومد بيرون و ميخورد تو صورت رئيس؟ هيچی خواستم بگم منم يادمه، همين الان فهميدم.

ـ  و اما پيانو ....


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٢/٢٦