و اين منم

 

چقدر من جديدا دلم ميخواد هی بنويسم!!!!

با يونی در نيوفتاده بودم که افتادم. اون از ديروز که بعد از قرنی پاشدم رفتم سر کلاسهای صبح و رسما با رئيس دانشگاه سر يه سوءتفاهم درافتادم و نتيجه اين شده که همش دارم دعا ميکنم اين چند وقته که بيخيال اون روز بشه و جريان کلاس و قييافه من رو فراموش کنه( چون خوشبختانه هنوز اسمم رو کشف نکرده) . اون از امروز که دوست جون رو يه جورايی خواستن به حراست و چون داشت سکته ميکرد منم باهاش رفتم و ديدم که نامه کميته انظباطی رو گذاشتن جلوش و منم به خاطر دوست جون وايسادم از يه چيزايی دفاع کردن که خيلياشم خودم قبول ندارم آخرشم دوست جون خودش رو زد به دیونگی و افسردگی و اينکه اگه شماهم از اينطرف بهم فشار بيارين ممکنه بزنم خودم رو بکشم!!!! و اون خانومه هم يه کم آروم شد و تصميم گرفت که به جای کميته انظباطی بفرستنش پيش مشاور!!! احتمالا از فردا اگه هم کاری باهش داشته باشن منو صدا کنن چون دوس جون قاطی تشريف دارن و اين کارا واسش خطرناکه!!!

ديروز رفتيم توی باغچه های وزارت کشاورزی کلی چرخيديم. نميدونم ديديد يا نه ولی مثل يه باغ مخفی خيلی قشنگ ميمونه. يه طرفش هم يه برکه ساخته بودن به چه خوشگلی.جالبيش به اينه که هيچکس هم نيومد جلومون رو بگيره که اينجا چه کار ميکنيد!!!


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۳/۳