و اين منم

 

بچه که بودم توی اون خونه حياط دار که الان آرزوش رو دارم زندگی ميکرديم. خونه ای که يه بالکن بزرگ داشت و ما بهش ميگفتيم بهار خواب. از اواخر بهار زندگی ما توی اونجا شروع ميشد تا اوايل پاييز. از ۵-۶ عصر فرش رو اونجا پهن ميکرديم تا فردا صبح که بعد از خواب جمعش ميکرديم. و دومرتبه ساعت...يکی از تفريح های من اونموقع به غير از دوچرخه سواريِ هر روزه توی کوچه ،آب پاشی حياط بود که يه ساعت مشخص داشت رسوندن آب به بالاترين شاخه های درخت و خيس کردن انتهايی ترين برگها يه مسابقه بود که با خودم ميدادم آخر کار هم سرخوش از آب پاشی فواره آب درست ميکردم و ميرفتم زيرش .مزه ی اون لحظه ها ی خيسی هيچ وقت فراموش نميشه.شبها لوازم شام به بالکن اورده ميشد. ما هميشه شام رو زود ميخورديم . اين يه عادت خانوادگی بود. اما همسايه کناری ما که اونا هم يه بالکن مثل مال ما داشتم ديرتر ميخوردن. وقتی که ما بيکار شده بوديم و توی بالکن توی اون خنکی مطبوع شبانه دراز کشيده بوديم صدای قاشق و چنگال و بشقاب از خونه کناری ميومد.همسايه های کناری فقط يک نفر از ما بيشتر بودن اما من هميشه فکر ميکردم که اونا از ما خانواده ترن. اون صدا که از اون طرف ديوار ميومد برای من خوشايند نبود. حسی رو که شايد بهش بشه گفت حسرت نسبت به اون صدا داشتم.در حالی که صدای خوشبختی از اونجا شنيده ميشد مشغوليات ويا خوشبختی های روزانه ما تموم شده بود و ما حالا کاری نداشتيم به غير از اينکه بخوابيم و من خوابم نميومد. الان که ديگه اونجا نيستيم و زندگی آپارتمانی تموم اون لذت های شيرين رو از بين برده هنوزم تابستونا اون صدا شنيده ميشه. اينبار از يه خونه نافرم در نزديکی ما که آدمهای زيادی توش زندگی ميکنن و واقعا خانواده پر جمعيتی هستن. خانواده ای که دير ميخوابن  و دير شام ميخورن و شبهايی که امتحان دارم برام يه قوت قلبن که يه عده ديگه هنوز بيدارن و من تنها نيستم. هر شب صدای قاشق و چنگال از خونه نافرم شنيده ميشه و منو آزار ميده . حالا همراه با تموم  اون حس های عجيب و غريب  دوران بچه گی يه حس ديگه هم هست . يه دلتنگی عميق  نسبت به يه دوران  تموم شده .

سرم ميسوزه!!


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/۳/٢۱