و اين منم

 

اين روزا و شبها هوا خيلی گرمه تخت نزديک پنجره است و پنجره هم هميشه باز. هوای خشک و گرم شب تا صبح نوازشگر بينی محترم  ميشه و صبح با کوچکترين تحريک حتی با اولين تنفس بيداری رگها از هم پاره ميشن و من قبل از هر چيز طعم خون رو ميچشم . احتمالا برای خيلی ها اين پيش نيومده ولی توی اون گيجی سر صبحی بند آوردن  خونی که غافلگيرت کرده خيلی سخته .

تو اين ۲ روز دوتا فيلم ديدم. يکيش فريدا بود که از ديدنش واقعا لذت بردم و جا داره که يه ۲-۳ بار ديگه نگاش کنم و دومی هم همان sin city معروف . که اصلا به افراد رقيق القلب توصيه اش نميکنم.

خوشحالم از اينکه قورباغه رو هر چه زودتر قورت دادم.

دارم سعی ميکنم که ديگه نه چيزی بشنوم و نه چيزی ببينم. حالم از اين روزها به هم ميخوره.

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۳/۳۱