و اين منم

 

و ۴ تا امتحان ديگه مونده و من هنوز يکی از بدبختان عالم هستم. بدبختی که بايد تو اين گرما يه ساعت تو راه باشه تا بره يه امتحان رو گند بزنه و برگرده .تو اين روزا چند تا کار رو خيلی زياد انجام ميدم. زياد دستشويی ميرم . زياد در يخچال رو باز ميکنم  و در بين اين دو تا کار مهم گاهی هم درس ميخونم.

ديروزم تولدم بود. امروزم ۲۲ سال و يک روزه شدم. فکر کنم ديگه از سال ديگه نگم چند سالمه. از همه دوست های خوبم که تولدم رو تبريک گفتن تشکر ميکنم  مخصوصا از الهه جون که اين کلیپ خوشگل رو برام فرستاد . از عصر تا حالا صد بار نگاش کردم و هر صد بار رو هم قاه قاه خنديدم. به اون يه چشم تکي تو تاريکی نگاه کنيد که مثلا نيمرخ ايستاده.(خيلی نازه!!!!!) . اونی هم که داره ميرقصه منم!! دستام رو هم دادم واسه تولدم مدل دلبندی درست کردن.بهم مياد؟!!

امروز يه بچه شبيه مادربزرگ مرحومم ديدم.

ببخشيد ساعت چنده؟؟

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٤/۱۸