و اين منم

 

ميدانيد، من خيلی خرم!! حرفهای خرکی، فکر های خرکی، خنده های خرکی ، عشق های خرکی، زندگی خرکی. جور ديگری هم بلد نيستم. توی تمام طول کنگره شده بودم يک آدم متکبری که مثل شتر راه ميرود و به جای راهنمايی  مهمانها يک گوشه ميتمرگد و با يک نگاه بيخود شاهد باز و بسته شدن در است. هر چند وقت يکبار هم از آن پله های مزخرف پايين ميرود و بدون توجه به تمام اساتيد برگه های پانل را عوض ميکند برميگردد سر جايش. شبيه يک آدم آهنی که بلد نيست لبخند بزند. احساس ميکنم دارم ميشوم همان آدم خشک و خشنی که مدتها بود ازش فرار کرده بودم. خوشحالم که ترم تمام شده است و مريض های بيچاره هدف خشم و بی حوصلگيم  نميشوند.
 
کلی پشت سرش حرف ميزنم و غر غر ميکنم و فکر ميکنم ازش متنفرم اما همين که می آيد با لبخند و سلام ميکند اون تو ،توی دلم يک چيزی ميوفتد .
 
 تابستان عشق من است ولی.. وقتی خوابم بهم ميريزد ازش بيزار ميشوم.
 
 دکتری که توی دانشگاه مثل گوسفند به آدم نگاه ميکند اينجا چشمش مدام دنبالمان است و يک ساعت برايمان حرف ميزند. ميخواهد خرمان کند که تز را با او بردايم ولی کور خوانده است!!
 
 کسری از بيمارستان زنگ ميزند دارد گريه ميکند نتوانسته اند رگش را پيدا کنند و اذيت شده . خوب ميفهمم چی ميکشد. من هم از اين طرف گريه ميکنم . مامانش پرواز ميکند.

نوشته ی saghi در ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٥/۳