و اين منم

 

 

بايد بگم که من همچنان ديوانه و قاطی تشريف دارم و اگه از اين چند تا پست اخير حالتون بهم خورده ، بهتره که اين رو هم نخونيد.

خيلی دلم ميخواد مثبت فکر کنم و اين حرفها و رفتار اخيرش رو نديده بگيرم ، نمی دونم چطوری و چطور يهو اين قدر رنگ عوض کرد؟ شايدم اون عوض نشده اين نگاه من بوده که تا حالا همه چيز رو خوب ميديدم و حالا ديگه هر کاری ميکنم نميشه خوبی از توش درآورد. ای بابا ...آخه بشر ....نذار تموم بشه. نذار!! 

مامان واسه کسری يه پازل شونصد تيکه خريده، امشب بايد دست و پام رو ببندم به تخت که يه موقع نرم سراغش!! وای...... شونصد تا.......وه!!

دلم خيلی تنگ شده!! بدجنس.

يه روز يه داستان مينويسم ،اسمش رو ميذارم آفتابه مسی.

فرمان اول: من خدا هستم. پروردگار شما!!

من تا به حال محکوم به گناهی بودم . چند روزی است که فهميدم  بيگناه بوده ام و قاضی خودش مجرم بوده. من به خاطر قدرت قاضی باور کرده بودم که گناهکارم!!

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٥/۳