و اين منم

 

نفس عميق رو ديدم اونموقع که خيلی شلوغ بود سرش و همه جا حرفش بود نديده بودم .  اين جور فيلم ها آخرش خيلی منو اذيت ميکنه از بس هم که نمونه هاش عينيه و رايج نميشه راحت از کنارش گذشت. اون پسره ٬کامران (همونی که هيچی نميخورد)بد جوری منو ياد يه هپلی جذاب که يه زمانی پيشش گيتار ياد ميگرفتم انداخت. خيلی آدم بخصوصی بود گاهی اوقات حتی يادش ميرفت موهاش رو از تو بلوزش بياره بيرون !! حالا نميدونم از خونه همونجوری ميومد بيرون يا نزديک کلاس بلوزش رو عوض ميکرد.آخی... چقدر الان من نوستالژيکانم. برم يه دستی به سر اين ساز بيچارم بکشم . يه وجب خاک نشسته روش. شايد يه صدايی هم ازش بيرون اومد.

من واقعا به اين فالگير آخريه اعتقاد پيد کردم . چون من و مامان امروز رفتيم لباس خريديم .هه هه!!

اينکه تو دانشکده ما ديگه کم کم داريم ميشيم سال بالايی و سال آخری ٬ خيلی بيمزه است . اصلا خوش نميگذره . تنها خوبيش اينه که از اين ترم حاصل دسترنج خودمون رو ميخوريم و بهمون حقوق ميدن . آخجون!!

همسايه پايينی ها اسباب کشی دارن. تا حالا طبقه پايين خالی بوده ٬ الانم که سر و صدا ها انقدر نزديکه يه جوريه !! عادت ندارم.

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٧/۱