و اين منم

 

 

چقدر مفت  حال آدم تو چند ثانيه گرفته ميشه. وای ٬ کاش انقدر خودخواه نبوديم. معتدل بون انقدر سخته ؟!! يه نفر انقدر که منطقيه و اصوليه حال آدم رو به هم ميزنه و يه نفر انقدر که بی منطقه ميشه عذاب مسلم. دلم ميخواد چشمام رو ببندم و بدون اينکه به بعدش٬ به عواقبش و به شيشه ی روبروم فکرکنم بگم کات !!همه چيز های شروع نشده تموم شد.  

خوريزی های صبحگاهی با شروع فصل پاييز از بينی محترم شروع شده . هر شب هم يادم ميره که چربش کنم . هر روز بايد ده دقيقه در حاليکه يه تيکه دستمال چپوندم تو دماغم يه گوشه بتمرگم  و سعی کنم که خوابم نبره بعدم با يه دماغ ورم کرده پاشم برم دانشگاه. چقدر من از اين شروع پاييز و ماه مهر بدم مياد.

ديشب خواب ميديم  يه نفر کفشام رو تميز کرده !!

 درسته که خيلی ها ٬خيلی جاها از نوک برج به شدت انتقاد ميکنن و ميگن پور احمد خودش رو ضايع کرده٬ ولی وقتی با يه موجود فضايی بحثت شده و اشک آلو از خونه اومدی بيرون نگاه کردن به لوس بازی های دو تا هنرپيشه خوشگل و خنديدن به کردار و رفتار بابای زيزيگولو ٬ هم خيلی لذت بخشه هم خيلی دوست داشتنی . مخصوصا که وقتی برميگردی خونه ميبينی موجود فضايی رفته سياره ی خودش.!

اون فقط رفته بود گلابی بخره!!


 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٧/٧