و اين منم

 

حال و روز اين تو خوب نيست. يه جورايی گرفته است .از اون روزاييه که همش دنبال يه نفر ميگرده که بهش چنگ بندازه و ازش يه اسطوره بسازه و دلتنگو حتما دوستدارش بشه و براش غمگين بشه و گريه کنه .بعد يه مدت هم انقدر که از خودش انرژی بزاره خسته بشه و بزنه همه چی رو خراب کنه و دومرتبه بيوفته تو دور تنهايی که اولش خوشاينده و بعدش کسل کننده و بعد از يه مدت هم غمگينانه. اين سيکل روحيم ديگه خوب دستم اومده . يه مدته به حرفش گوش نميدم  اول بايد گنجايشش زياد بشه بعد بره سراغ دل دلکم
 
امروز تصادف کردم. هيچی هم همرام نبود. نه گواهينامه٬ نه کارت ماشين٬ نه بيمه و نه يه قرون پول!!! البته خدا رو شکر به خير گذشت و به خاطر اينکه هيچ خسارتی به طرفين وارد نشده بود کار به افسر و کروکی نکشيد. تو اون لحظه های شلوغ پلوغی فقط دلم ميخواست به اون مردای بيشعور که دورم کرده بودن و هر کدوم يه چيزی ميگفتن بگم خفه شيد و  برم يه سيلی بزنم تو گوش اون يارو که يهو پيچيده بود جلو و ترمز کرده بود . الانم اصلا عصبانی نيستم٬از خودم هم خيلی راضيم چون اصلا کم نياوردم. يادمه يه بار يه خانومی که يه دوره از اين کلاسهای تربيت ذهن يا يه چيزی شبيه اين رو  گذرونده بود ميگفت وقتی تصادف ميکنی به جای دعوا و عصبانی شدن بايد بری با طرف دست بدی بگی : اِ چه خوب شد!!!! اين اتفاق ميتونه باعث بشه ما با هم آشنا بشيم و دوست جديدی پيدا کنيم!! ممکنه اين حرف تو يه جای ديگه و يه سرزمين ديگه امکان اجرا داشته باشه اما توی تهران با اين آدمهای رنگا رنگش غير ممکنه.
 
خيلی دور خيلی نزديک رو هم ديدم. نميخوام بگم که فيلم خوبی نبود اما من با اون قسمت آخر فيلم يه مقدار مشکل داشتم و نگرفتم که حالا چه اتفاقی توی زندگی دکتر افتاد.
 
 
 

نوشته ی saghi در ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٧/۱٥