و اين منم

 

 

۵ روز است دانشگاه نرفته ام و از بس که خوابيده ام احساس ميکنم استخوان جمجمه ام سائيده شده. به خاطر همين نازکی استخوان جمجمه در قسمت پس سری ديگر نميشود طاق باز خوابيد.حالا علتش بماند چون از جهت علمی مطمئن نيستم هنوز.  امشب هم يک عالمه مهمان داشتيم و مامان که جديدا احساس ميکند چه دختر هنرمندی دارد مهمانها را هنوز آمده و نيامده ميفرستد سراغ نقاشی های من و خودش انقدر تعريف ميکند که مهمان بيچاره هم مجبور ميشود چيزی بگويد . آنهايی که يک چيزهايی حاليشان ميشود درست دست ميگذارند روی آن نقطه هايی که استاد محترم کشيده است و ميگويند چقدر اينجاها رو خوب درآوردهای و من که يک دروغگوی پستم هيچ چيز نمی گويم و لبخند ميزنم. بعد که عذاب وجدان ميگيرم و ميترسم سوسک شوم ميروم آنهايی  را که خودم کشيده ام می آورم ميگذارم جلويشان و چشم ميدوزم به دهان مهمان محترم تا بلکم بگويد آفرين. بعد هم که بازديد از نمايشگاه اتاقم تمام ميشود مامان خانم ميگويد دارد داستان هم مينويسد. منظورش همانيست که ۳-۴ سال پيش شروع کردم و توی همان سطرهای اول گير کرد و تمام شد. . اينست که به چشم به هم زدنی ميشوم يک  استثنا که از زور تعريف و تمجيد  در  حال ترکيدن است. اما همين که مهمانهای محترم ميروند دوران پادشهايم تمام ميشود و ميشوم همان دختر تنبل از زير کار در رويی که شب روز چسبيده به اين  کامپيوتر و يا دارد چت ميکند يا چرت و پرت مينويسد . درس هم که يادش به خير شوهرش داده ايم و رفته است.
 
خوب به سلامتی و ميمنت  عنوان پاياننامه عزيز هم در شورا رد شد . حالا بايد بشينيم کلی فکر کنيم که واسه يه مطالعه اپيدميولوژی هدف پيدا کنيم تا اونوقت استاد راهنما زره بپوشه و بره تو شورا ازش دفاع کنه. البته اينوسط مجبور شديم در کمال وقاحت استاد قبلی رو کنار بزاريم و يه نفر که قدرتش تو دانشکده بيشتره رو انتخاب کنيم. 
  وای من مگه ديگه ميتونم با کامنت های پست قبلی اضطراب داشته باشم ؟!! ولی چی کار کنم که دارم.
 
 
 
 

نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٧/۱٩