و اين منم

 

از اين سيستم خودم خيلی بدم مياد فوری نظمش ميريزه به هم. يه ۲-۳ شب که سحر بيدار شدم تقريبا ۸ ساعت خوابم چرخيد. امروزم که از آسمون آيه نازل شده بود که بايد بری دانشگاه. با يک ساعت خواب شبانه گيج و ملنگ راهی شدم . از هول دير نرسيدن هم يه نيم ساعتی  زودتر رسيدم و بعد از يه ساعت معطلی و البته فک زدن  جلوی در کلاس٬کاشف به عمل مياد که کلاس به جای صبح٬ بعد از ظهر تشکيل ميشه و حسنی که به مکتب نميرفته حالا جمعه رفته. فکر کنم از اين به بعد اگه يه زمانی تصميم گرفتم برم سر کلاس بايد کلی تحقيقات محلی بکنم که يه موقع ماهی شانسم از روش ليز نخورده باشه. از اونطرفم تا حالا فکر ميکردم روتيشن بعدی آفم و ميتونم تعطيلی ناگهانی لابراتوار روــ که اونم مربوط ميشه به اون ماهی ته فنجون فال ــ جبران کنم .هه٬ زهی خيال باطل که اين چيزا به ما نيومده و از فردا بايد برم بخش اندو و عرق جبين بريزم. جديدا هم انگار يه نفر يه مزدوری رو استخدام کرده که شب به شب زنگ بزنه و هر چی خبر ناجور تو محل تحصيل اتفاق افتاده٬ واگويه کنه و حال من رو بگيره. اينجورم که بوش مياد عنوان جديد پايان نامه هم ماليده!! من با اين بخت و اقبالم بايد برم سراغ شغل شريف خشک سازی دريا . جدی ميگم...حالم هم خيلی خوبه الان.

ديگه بالش از زير سرم سر نميخوره ... سرم رو بهش دوختم.

گفته بودم عاشق جانی دپ شدم؟نه؟!! خوب حالا ميگم.

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٧/٢٥