و اين منم

 

 

خيلی کلافه ام. کارای دانشگاه به هم گره خورده. مريضم مومنه . اين ماه رمضون هم خورده به پستم ديگه نمياد دانشگاه. لعنتی!!! ازش متنفرم. کلی امشب باهاش بد حرف زدم. حالا فکر ميکنه٬ کافرم.

پريروز يه فيلم عشقولانه هندی از نوع رنگ وارنگش ديدم٬ کلی رفته بودم تو حس !!!. ولی اين فيلمهای لوس و بی نمک ايرانی گند زدن به همه چی.  من جداً موندم که چه بلايی سر اين فيلمسازای ايرونی اومده؟

فردا کميسيون پزشکی و احتمالا بيوپسی داره. الانم رفته زود خوابيده که فردا صبح زود بيدار بشه. کوچولوی نازنين ما با اون ذهن خلاق و هوش فوق العاده منتظر يه آينده نامعلومه.

 الان يه آبنبات خوردم که آبی بود . قبلش کلی فکر کردم که اين ميتونه چه طعمی داشته باشه؟ يعنی با فکر خوردمش. حدسی هم که زده بودم نعنايی يا يه چيز سرد و تند بود. ولی مزه آناناس و ليمو ميداد .

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٧/۳٠