و اين منم

 

 

امروز رو ميشه گفت که روز خوبی بود. اولش چون دانشگاه نرفتم و دومش چون صبح خواب خوبی ديدم. خواب ديدم دارم انار بالا ميآرم. کجاش خوب بود؟!! برای من هم خيلی خوشايند بود ٬ هم قشنگ  . انار در هر حالتش رويائيه.

البته دانشگاه هم ديگه بد نيست. بخش اندو برای من تا به اينجاش برخلاف بقيه خيلی هم راحت بود. مريضهايی داشتم که هر کدام يک ماجرا  به زندگيم آوردند و بعضی هاشان را واقعا دوست داشتم . مخصوصا اون مريضی که خونه ش خيابان دماوند پشت ترمينال بود. مريض نازنينی که از شانسش يکی از بهترين آبچوره های عمرم را براش انجام دادم اونم با يک بی حسی خيلی عالی و بدون درد . اونقدر دعام کرد که برای يکی دو روزی احساس ميکردم فرشته ام!!. اما امان از دست اون مريض مومن پروتز که رسما اعلام کرد حتی اگر خفه اش هم کنيم تا آخر ماه رمضان نميايد که نميايد. فقط دلم ميخواد که فريم تو دهانش نشينه ٬  اون وقته  که خودش ترجيح ميده ديگه نياد!!! ( من اصلا تهديد نکردم ها)

من نميفهمم درست بايد همون موقع که عصبانيم و دارم داد و بیداد ميکنم  يه پسر خوش تیپ  بياد و ازم خودکار بخواد؟!! درست همون موقع که من اصلا نميفهمم خودکار چيه ؟!!

خداجون خودت  من رو از اين عادت تازه نجات بده. آمين.

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/۸/۱٠