و اين منم

 

ميتوانم به طور قطع بگويم که منگ منگم. نه چيزی از ۲ ساعت پيش به يادم مياد و نه ميتونم به ۲ ساعت ديگه فکر کنم. اگر بتوانم برای همين حالايم هم تمرکز کنم ٬ هنر کرده ام. اما اين وسط گاهی خواب خوبی ميبنم گاهی نقش فنجانم همه را به شوق مياورد گاهی يک کافه پيدا ميکنم دنج دنج که جوشانده سرو ميکند گاهی هم يکهو چشم باز ميکنم و ميبينم وسط وسط چراغ قرمزم . گاهی توی ليوان آبی سفالی ام چايی ميخورم ويادم ميايد ؛ ليوان که شکست دسته اش افتاد کف دستش و از خواب بيدارش کرد ٬ بعد ميخزم توی صندلی و لبخند ميزنم.  گاهی ميچپم توی يک مغازه کتاب فروشی و  نميدانم از زور کدام حس  بغض ميکنم. افتاده ام توی يک جاده خلوت و نمدار ٬ گاهی چند قدمی هم جلو ميروم .

يه ضرب المثل چينی ميگه  وقتی که کنار بکشی٬کنارت ميذارن .

... و دمی ديگر ميتوانم بنويسم باد

وتا دورترين افقها پرواز کنم    

با فلس های خشک و کوتاه

بی هراس از سقوط  ...    

           


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۸/٢٠