و اين منم

 

بی راهه رفته بودم٬

آن شب!

دستم را گرفته بود و می کشيد!

زين بعد همه ی عمرم را

بی راهه خواهم رفت!

                            (حسين پناهی)

سرما خوردم. فکر کنم از آقا تپله گرفتم. واسه اينکه کار مريضم رو راه بندازه ديروز کلی رفتم وردستش وايسادم و  بهش کمک کردم. اونم که مريض شده بود وحشتناک . بينيم کیپه و گلوم هم ميسوزه. سر کلاس از بس گفتم حالم بده تقريبا دوست جون رو خفه کردم.

ديشب که چراغها رو خاموش کردم کلی با خودم تو دلم حرف زدم . به حرفهايی که زده بودم و به حرفهايی که شنيده بودم به تصميمی که گرفته بودم و به عواقبی که گفته بود . بعد ديگه نتونستم هی با خودم حرف بزنم شروع کردم با اون بالايی بلند بلند حرف زدن. بعد هم يه بغض کوچولو ترکيد و گريه کردم . آخرشم بهش گفتم من حاضرم به خاطر تو هر کاری بکنم حتی اگه از خودم و روانم چيزی باقی نمونه. وقتی رفتم صورتم رو بشورم يه چيز جالب ديدم. خط چشمم از عصر مونده بود و با اشکها شسته شده بود و راه گرفته بود . خط گريه روی صورتم کلی نقاشی های سياه کشيده بود.صورتم رو شستم و اومدم راحت خوابيدم . خواب هم نديدم.

لوس خودتی....

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۸/٢۳