و اين منم

 

 

هسته پرتغال رو از روی زمين برميدارم و ميندازم تو بشقاب و خورد کردن پوست پرتغال رو ادامه ميدم. تو داری يه خرمالوی نيمه رسيده رو ميخوری و دهنت مرچ شده. صورتت رو جمع ميکنی و چهره ات بامزه ميشه. من ميخندم . تو هم ميخندی. من هنوز دارم پوست پرتغال خرد ميکنم. دستم رو ميگيری و ميگی نگران نباش. ميگم  نيستم. کارد رو از دستم ميگيری و دستهام رو توی دستهای چسبناکت قايم ميکنی و دوباره اما آرومتر ميگی نگران نباش. بغض ميکنم . دلم ميخواد  بغلت کنم و سرم رو فرو کنم توی پوليور سورمه ايت و تمام حرفهايی  رو که داره خفم ميکنه زار بزنم. ولی يه چيزی از جنس خجالت و غرور  مانع ميشه. دستم رو از دستت ميارم بيرون. ظرفهای ميوره رو جمع ميکنم و ميرم آشپزخونه. تو... هيچی نميگی.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٩/۱