و اين منم

 

ديشب با مامان بحثم شد   و چشمام پر شد اشک و ... از اون گريه هايی بود که از اون نهايت دلتنگی مياد و خيلی مظلومانه است . هر وقت اينجوری بيصدا شر شر اشک ميريزم تقريبا هيشکی طاقت نمياره و يه جوری از محيط فرار ميکنه.  معلومه ديگه مامان خانوم هم کلی دلش سوخت و اومد دلداريم داد البته از نوعی که مخصوص خودشه و فقط من می فهميدم که داره دلداريم ميده.

 يکی از دايی جون ها رفته توی کما. همگی رفتيم ملاقات امروز. دو نفر دو نفر از اون لباس استريل ها میپوشيدن و ميرفتن ميديدنش. من و حوری جون اون آخر ها با هم رفتيم. وقتی ديدمش تقريبا لال شدم و فقط گريه کردم. ديدنش تو اون وضعيت واقعا ناراحت کننده بود. حوری جون باهاش حرف ميزد و من فقط نگاه ميکردم و هی خودم رو کنترل ميکردم که يه وقت حوری جون نبينه دارم گريه ميکنم. بعدم خودم رو با علائم حياتيش مشغول کردم تا بلاخره اومديم بيرون. موقع برگشتن هم ماشين ما جا نداشت و من موندم تا با دايی اينا برگردم. اين شد که با معصوم جون رفتيم تا با يکی از پرستار ها صحبت کنيم. اولش که خيلی گنگ حرف زد . بهش گفتم ميشه علمی تر صحبت کنيد؟ اونم يه چيزهای چرت ديگه اضافه کرد . میشه يه کم دعا کنيد.کاش ميشد که فردا زنگ بزنن و بگن که کاملا هوشياره. کاش میشد...

دارم يه آهنگ عالی گوش ميدم.

پ.ن:  يه خبر خوب؛ دايی جون به هوش اومده. ديروز از يکی از پرستارها چايی خواسته .امروز هم تونسته بشينه. همه ی علائمش خوبه فقط قند خونش خيلی بالاست. 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٩/٤