و اين منم

 

 

من هنوز هم

 راهها را تماشا ميکنم...

پريشب خواب ميديدم. يه مرده ۳۰ - ۳۵ ساله که خيلی قد بلند و هيکلی بود و يه کت آبی آسمانی روشن با شلوار سفيد پوشيده بود اومده بود دانشکده . همه ميگفتن از کی داره دنبالت ميگرده. وقتی که منو ديد يه لبخند زد و گفت تو زن منی!!! خيلی وقته که دارم دنبالت ميگردم. منم گفتم وااااااااااااا. بعد از يه مدت با اينکه يارو يه جور خاصی بود احساس کردم که  با اين مرد خوشبخت ميشم و تصميم گرفتم که زنش بشم اونم با رضايت کامل. ولی از خواب بيدار شدم و نشد...!!

امروز يا به عبارتی ديروز قرار بود بيام اينجا و يه مطلب بنويسم که يعنی ۲ سال از شروع نوشتنم تو اينجا گذشته. ولی يه کم دير جنبيدم. هر چند که امسال زياد بهش نرسيدم ولی الان و تو اين روزها از اين که يه همچين محيطی رو دارم خيلی خيلی خوشحالم. اميدوارم بتونم اين حس رضايت رو حالا حالا ها نگهش دارم.

کاش هيچ وقت نگفته بودم سلام٬ کاش حداقل اين يه بار رو نگفته بودم...

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٩/٩