و اين منم

روز مرگی :

 

اين بار دير نرسيده ام و بلند سلام ميدهم. آقای ب يکهو میپرد و خانم ک با تعجب  جواب ميدهد. دوس جون هم ميخندد. متوجه ميشوم که صدای قشنگم ٬ قشنگتر شده است (فعل معکوس!!!) و بايد آرامتر صحبت کنم.نصف بچه ها امروز آف هستند و بخش خلوت است. با دوست جون راحت تعريف ميکنيم و ميخنديم. مريض هم انگار زياد نيست. با آرامش وسايلم را ميچينم.لا بلای حرفها يک نفر به ديروز تلنگر ميزند. ديروز باز هم خون دماغ شدم. وقتی ميگويم باز هم يعنی بار دوم در هفته ی گذشته. بار اول خودم ترسيدم و بار دوم بقيه. خانم ک که نگرانی از سر رويش ميباريد آقای ب را فرستاد کمکم و از خدا برايم  شفا خواست. ( از بس که توی فيلمها آدمهای سرطانی و مردنی را با خون دماغ شدن نشان ميدهند او هم فکر کرده بود من هم زبانم لال از اين مرض ها دارم) امروز ديگر با حوصله توضيح دادم که علت چيست و جای نگرانی نيست. مريض اولم تاييد نمی شود و دومی باز هم دندان سانترال بالا است.وقتی ميگويم باز هم يعنی برای بار هفتم. از اين بخش که بروم ميتوانم مثل يک متخصص زيبايی کار کنم. موقع لايت عينک نارنجی را ميزنم به چشمم . رنگ همه چيز تغير ميکند همه رنگها ميشوند آبی و سفيد و خاکستری.  به دور و برم نگاه ميکنم چشمهايم را ريز ميکنم و سعی ميکنم هاله ی دور آقای استاد و يک نفر ديگر را ببينم. دورشان هيچ چيز نيست.  کارم زود تمام ميشود و ميشوم دستيار بقيه. به جای دستياری مينشنم کنار دوست جون و کلی غيبت ميکنيم. حالم جا می آيد. ناهار ندارم و مثل يک چتر ميوفتم روی ناهار ش و ر . چقدر امروز همه نورانی شده اند. الف نيز به جمعمان اضافه ميشود و کلی برای همديگر فيلم تعريف ميکنيم. بعد هم راه ميگيرم و ميايم خانه. توی راه دکتری را که توی کنگره سخنرانی داشت ميبينم. لبخند ميزند و سلام ميدهم. خيلی صميمی ميگويد چهره ات خيلی آشناست اما يادم نميايد . ميگويم که کجا ديده امش. حال و احوال ميکند و ميرود. تعجب ميکنم و يک لبخند مينشيند گوشه ی لبم. يادم باشد فردا برای بقيه تعريف کنم. اين خيابان وصال را خيلی دوست دارم آدمهای مهمی را تويش ديده ام. از رئيس جمهور گرفته تا هنرپيشه و ورزشکار و خواننده و اساتيد مشهور. ديروز يک دکتر گياهی را ديدم و گفت که برای سرفه هايت باديان خوب است. از اسم گياه خوشم ميايد و تصميم دارم که تهيه اش کنم. توی کيفم فقط يک هزار تومنی است  و ترجيح ميدهم فعلا باديان را بگذارم برای بعد و همان شير را بخرم و رژيم شير کاکائو درمانی خودم را ادامه دهم. شير را ميريزم توی ظرف و ميگذارم روی گاز. ديفن هيدرامين را تا ته سرميکشم و شيشه اش را می اندازم توی سطل آشغال . آقای شير میايد بالا و بهش سلام می کنم. گاز را خاموش ميکنم و توی ليوان آبی شير کاکائو درست ميکنم. يک قلپ هم آب ميخورم تا زود پير نشوم.  تا حالا چون نميتوانستم تصور آينده را بکنم فکر ميکردم زود ميميرم.( اين را يک نفر يک جای ديگر هم گفته بود) ولی از وقتی که آخرين فالگير کف دستم را نگاه کرد و گفت عمرت دراز است ٬ آينده نگر شده ام.

 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٩/۱٤