و اين منم

 

تقريبا در تمام مواقعی که توی خونه تنهام دو حالت بيشتر برام اتفاق نمی افته. يکی اينکه انقدر مشغول يه کاری ميشم و چيزی نميخورم که معده ام میپوکه و دوم اينکه برای فرار از تنهايی انقدر ميخورم که معده ام منفجر ميشه. خيلی جالبه با اينکه اين دوتا کار خيلی از هم دورن و کاملا با هم متفاوتند ولی نتايج يکسانی دارند. و در هر دو حالت تقريبا خودم رو خفه ميکنم.

خوب حالا که اون فيلم رو ديدم خيلی خوب ميفهمم که چرا انقدر ازش تعريف ميکردی. اون صحنه ای که از اون پيکان سفيد که در عقب پشت راننده اش تو رفته بود پياده شدن و جلوشون خرما گرفتن همه چی رو بهم گفت.

به شب ٬ مخصوصا به نيمه هاش حساسيت پيدا کردم.

امروز روز خوبی برای مردن بود.

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٩/۱٩