و اين منم

 

رفته ام بخش اطفال که هم خوبه و هم بد. خوب که گاهی پر ميشه از بچه های فيلی و ناز که ادم دلش ميخواد گازشون بزنه و بد هم به خاطر اشکايی که گاهی ميريزن و دل آدم بد جوری ريش ريش ميشه. کلی هم عروسک به در و ديوار بخش آويزون کردن که واسه سرگرم کردن خودمون هم بد نيست.

الان دارم کلی سرفه ميکنم و هی ميترسم که کسی بيدار نشه و بياد خفتم رو بگيره که بچه پاشو برو بخواب. راستی اون باديان که گفته بود قبلا ها همون رازيانه است که اصلا ربطی هم به سرفه و اين چيزا نداره. دکتر علفی تقلبی کلی گذاشته بودم سر کار. 

بازهم دانشجوی نمونه شده ای و درو ديوار را کثيف کرده اند. ستاد بهمان جا شورای فلان. انجمن بيسان.و ... تمام بردها پراست از کاغذ های نافرم که چيزی را تبريک ميگويند.  چشم ميگردانم نيستی. منتظر ميشوم نمی آييی. هزار بار جلوی خودم را ميگيرم تا زنگ نزنم و نپرسم که کجايی. زنگ نزنم و نگويم که بيا ميخواهم تبريک بگويم.  امروز که نبودی کودکت سرگردان بود. بد جوری عادتش داده ای. دور خودش ميچرخيد و کاری پيش نميبرد. تنها بود ميان اين همه جمعيت. . خواستم بروم از کودکت بپرسم که کجايی. سابقه نداشته غيبتت. ترسيدم از کودکت که نامربوط جواب دهد.  کودکت خيلی عجيب است و يک حظور سنگين و مزاحم دارد اغلب اوقات. قاطی هم که ميکند سنگ ميشود به يکباره . فردا بيا و منتظرم باش٬ کارت دارم.

 يه روزی خط منم صاف ميشه و ميرم خونه.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٩/٢٧