و اين منم

 

 

خانه ی من هم دريا دارد هم خشکی

و زنم چشمانی پرشکوه

به رنگ فندق وحشی

من نميخواهم

سياره ام را ترک کنم 

بخش اطفال جالب است. اما آرام کردن بچه ايی که ۴ ساعت دهانش باز مانده تا من ريکارمنتم را پر کنم سخت است. گذاشتن ساکشن توی دهان دختر بچه ی لاغر سخت است مخصوصا وقتی که زبانش از من هم بزرگتر باشد. کار کردن برای بچه ای که چمهايش گشاد شده و با بهت چشم دوخته به چشمهايت و با اولين تماس برس از جا میپرد واقعا مکافات دارد. پوزيشن گرفتن برای يک کودک يک متری ديگر شاهکار است. اما وقتی ميشوم خاله برای بچه ها  پر در می آورم. يا وقتی مريض کوچولو با دست دهانش را باز نگه ميدارد تا نکند يکهو  حواسش پرت شود و بسته شود عميقا دلشاد ميشوم. اين بخش را دوست دارم.

امروز تا مرز فينت* کردن رفتم و برگشتم آن هم وسط خيابان و تنها. يک ليوان شير موز بود که نجاتم داد.

تمام شبهای یلدا مرا بياد ۶ سالگيم مياندازد که سوار بر ماشين عموجان ـ که معلوم نيست اين چند سال اخير  کجای اين زندگی گم شده است ـ با دهان باز چشم دوخته بودم به او که روی فرمان ضرب گرفته بود و شعر حسن کچل را می خواند. شعری با گويش سرزمين خودم در وصف شب يلدا. امشب شب چله** است٬ حسن خان سر پله است...  

*:  همون غش کردن.

**: شب يلدا

 


نوشته ی saghi در ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٩/۳٠