و اين منم

 

 

ديگه فهميدم که بايد چه کار کنم. قبل از خواب ازش ميخوام که ديگه خواب نبينم  و دوشبه که کابوسهام کمتر شده. عصر که خواستم بخوابم اومده بود تو اتاقم تقريبا داشتم گريه ميکردم که برو بيرون ولی گوش نداد. خسته تر از اون بودم که بيشتر اصرار کنم و خوابم برد. دوبار بيدار شدم و ديدم کامپيوتر نفتی و روشن کرده و داره قرو قر بازی ميکنه . حالم بد شد.ميترسم بخوابم و باز ....

امروز يکی اومد نشست کنارم . کتاب داروهای ژنريک دستم بود. گفت داری فارماکو ميخونی؟ گفتم نه . گفت واسه اطلاعات عمومی؟ گفتم نه. بعد با اينکه اصلا به اون ربطی نداشت گفتم برای سرفه هام دارو ميخورم و حالم بد ميشه ميخوام ببينم عوارضش چيه. با اينکه اين همه سوال پرسيده بود ولی يکه خورد. عوارض داروها همونهايی بود که من دارم. خوشحالم که ديگه نميخورم. حاضرم از زور سرفه خفه بشم ولی سرگيجه و تهوع نداشته باشم.

امروز برای اينکه مريضم رو ساکت کنم گفتم اگه شلوغ کنی از پنجره پرتت ميکنم بيرون. ( ما طبقه پنجم هستيم). نتيجه اين همه خشونتم فقط چند ثانيه بهت بود و باز روز از نو روزی از نو.

کاش ميدونستم که داره ما رو چه طوری ميبينه که چشم ازمون برنميداره و لبخند مليح ميزنه. فکر کنم اگه کاپشنش رو در می آوردم بالهاش رو ميديدم.

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/۱٠/٦