و اين منم

 

 

چند سال پيش موقع امتحانها سه تا پسر بچه که از شاگردهای مامان بودند ميومدند خونمون. سه تا پسر بچه شيطون و بامزه و ژيگولو.  واسه اينم سه تايی ميومدن که هزيه کلاس واسشون کمتر بشه و اين رو هم علنا ميگفتن. يه شب ميگفتن که حساب کرديم اگه همه ی بچه های کلاس بيان٬ پول کلاس واسمون نفری ۱۰۰ تومن ميوفته. انقدر اينا شيرين بودن که من ميچسبيدم پشت در اتاق تا نکنه از سخنان گهر باشون چيزی رو نشنوم. يه بار تو حساب پولشون کم آورده بودن. من که نديدم ولی مامان ميگفت تموم اسکناس های ۲۰۰ تومنی رو پهن کرده بودن کف زمين و دونه دونه ميشمردن. تا بلاخره حسابشون درست شد. تابستون امسال يکی از اين سه نفر که از اقوام دور ميشد اومده بود باغ. خيلی بزرگ شده بود. انقدر که ريش درآورده بود و ميخواست کنکور بده. هنوزم به مامان ميگفت خانوم معلم. انقدر حرف زد و حرف زد که نشد بپرسم اون دوتا  دوست ديگه چه کار ميکنند. نشد... چند روزه که دلم واسشون خيلی تنگ شده.

بخش اطفال تو روزای آخر به لطف استاد محترم به گند کشيده شد.  هيچ وقت احساس خوبی به هيچ کدوم از استادهام نداشتم.

کی ميشه که بيای و بگی سلام....

جاده مالهالند رو ديدم. توصيه نميکنم که ببينين اگه ديويد لينچی نيستين. اين جور فيلمها واسه آدمهايی مثل من که زمينه کابوس ديدنشون خوبه مثل سم ميمونه. در ضمن هر کی تو فهميدنش مشکل داره و بعدش شبيه علامت سوال شده (‌همون طور که من شده بودم) بياد بگه تا براش توضيح بدم. فکر کنم بر خلاف اون چيزايی که در موردش خوندم جريان از اون قراره که من فهميدم!!!

خواب ديدم که اون برگشته. ضعيف شده و حرف نميزنه. همين نزديکيا تو اون اتاق تهی داره آروم زندگی ميکنه و هيچ توقعی نداره به جز اينکه بريم و دستش رو ناز کنيم. بيدار که شدم ٬ چشم راستم شروع کرد به گريه کردن. اون ديگه هيچ وقت بر نميگرده. هيج جايی نيست ٬که بخواد برگرده.بايد خيلی اميدوار باشم تا شايد يه روزی ٬ من بتونم برم پيشش.  

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/۱٠/٢٦