و اين منم

 

 

اعتماد کردن به کلاغها کار اشتباهی است. حتی اگر يک لباس برازنده پوشيده باشند و مثل روشنفکرها حرف بزنند. همين که آن چند پر سياه بيرون زده از زير لباسشان را ديدی٬ بايد هرچه بهانه بلدی بياوری و پا به فرار بگذاری. اگر بهانه هم جواب نداد چشمهايت را ببندی و بروی يک جايی گم شوی. من اينها را نميدانستم و به يک کلاغ اعتماد کردم. نتيجه يک شُک عظيم و تورم مجرای پاروتيدم بود.

خوابم را مثل آدميزادهای دور و برم کرده ام و صبح ها ساعت ۷ بيدار ميشوم. صبحانه ميخورم و برنامه های صبحگاهی تلويزيون را نگاه ميکنم. خدا را چه ديدی شايد از فردا هم رفتم جنگل و دويدم.اين فرجه های امتحانات فرصت  خوبی است برای زندگی کردن. انقدر صبح وقت اضافه دارم که فيلم های قديمی ام را  ميبينم. فيلم هايی را که دوست نداشته ام. چند روز پيش پاييز در نيويورک را ديدم. نتيجه اينکه پاييز زيباست و ريچارد گر هم دارد يک سير صعودی خوشتیپ شدن را ميگذراند. الان هم ميخواهم بروم يا closer را ببينم يا ... چه ميدانم يک چيزی را که فراموش کرده باشم.

ديشب خواب ديدم که ۱۳ sms برايم آمده و ۹ تايش مال توست که عيد را تبريک گفته ای. نتيجه اينکه ساعت ۵/۳ از خواب بيدار شدم و در حالی که با صدای بلند به خودم ميگفتم اينها فقط يک خواب است و اميدوار نباش کورمال کورمال دنبال گوشی ام گشتم. نتيجه اينکه... من يک واقع بين بزرگم.

خدايا به همه ی مردان جامعه ما درست نشستن توی تاکسی را بياموز!

بازم دلم واسه همه آدمهايی که توی راه بهشون برخورد کردم تنگ شده .فقط اين دفعه  سگ نگهبان باغ که سعيد ميگه اسمش جولی بوده مدام جلوی چشمم است و کلی افسوسناک ميشوم که چرا هيچ وقت با اين طفلی رفيق نشدم.

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/۱۱/۱۱