و اين منم

 

 

ساعت ۷-۸ شب . مکان مينی سيتی دور يه ميدون!!!‌ دوست جون لنزش رو نذاشته .منم که کلا آخر تهران شناسی ام شب امتحان پاشديم از اين خونه به اون خونه که يه جزوه گير بياريم. حالا بماند که نيم ساعت مونده به امتحان فهميديم جزوه اشتباهی بوده. بعد از کلی اينور اونور رفتن و هی برگشتن و دور زدن و آدرس پرسيدن بلاخره می افتيم تو يه بزرگراه و منتظريم به خروجی شهرک برسيم. حالا ما برو جاده برو. لحظه به لحظه هم جاده خلوت تر و تاريکتر ميشه. بعد يه مدت ديگه خونه ای هم در کار نيست. نه دور برگردون نه خروجی. تقريبا ديگه تو بيابون بوديم و احتمالا داشتيم ميرفتيم شمال.!!!  تا اينکه يه خروجی ميبينيم که ميره جاده دماوند و اميدوار ميشيم که هنوز از تهران خارج نشديم و تو حومه ايم. يه خروجی باريک و پيچ در پيچ وسط تپه های برفی. هی به خودم لعنت ميفرستم  که چرا با پسره نرفتيم. ميزنيم به بيخيالی و ميگيم گور بابای امتحان . حالا چه خبر؟!!!!هی از اينور بگو  از اونو بگو . ماجرای عشق های قبلی رو از تو گور بيرون بکش ....تا بلاخره پاسی از شب گذشته خسته و کوفته ميرسيم خونه و من باز واسه اين اهالی کسبه دور و بر يه اعجاز ديگه می آفرينم و ميرم تو ديوار ...ولی الان سالمم.

و من خدواند را پاس ميگويم که به ما صبری عجيل مرحمت فرمود برای گذرانيدن ايام امتحانات که هر چه چشم ميدوزيم و کتاب ورق ميزنيم تمام نميشود.

يعنی اميدی هست که يه وسواسی - اجباري٬ شخصيتش عوض بشه يا فقط يه کم حس لطافت پيدا کنه؟!! ميشه؟؟؟؟؟

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۱۱/۱٤