و اين منم

 

در اين يه سال٬ به اندازه چند سال بزرگ شدم. دنيای کودکانه ای که با چنگ و دندون واسه خودم نگهش داشته بودم يهويی پودر شد و من به يه دنيای کثيف پرتاپ شدم.روزهای خوب کم نبودند اما روزهای بد انقدر پررنگ و تلخ بودند که همه ی گذشته رو پر کردند.  دلم نميخواد به سال قبل فکر کنم. همه ی حواسم به سال جديده که توی همين چند روز اول کلی زشتی آورده جلوم. احساس ميکنم وارد سرزمين هيولاها شدم و هر لحظه ممکنه بهم حمله بشه. اميدوارم اين ضرب المثل که ميگه سالی که نکوست از بهارش... درست نباشه. يه لحظه.... ميخوام يه فوت محکم کنم تا اين ابرای خاکستری برن کنار و بتونم شکوفه های بادوم رو ببينم.اوه نه من نقش جهان رو ديدم سی و سه پل رو ديدم. کنار قبر حافظ فال گرفتم (هر چند که فال دردناکی اومد). توی ارگ کريمخان با دهن باز قدم زدم.فنقل خاله دو ـ سه بار اومد بقلم٬ سرش رو گذاشت روی سينه ام و خوابيد. يه دوست خوب برام کلی فيلمهای خوب عيدی آورد. اينها همه بايد خوشحال کننده باشن ديگه ...

سال نو با يه تاخير چند روزه مبارک.

توی سال جديد خيلی دلم ميخواد که بيشتر و بيشتر اينجا بنويسم  مخصوصا با اين سيستم آمارگيری جديد که کلی هيجان انگيزه .

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۱/٧