و اين منم

 

ديشب عيد بازی شروع شد. واسه اولين جا بايد ميرفتيم خونه بزرگ فاميل و کی از زندايی مادربزرگم بزرگتر؟!! خواهشا اينجوری نکنيد قيافه هاتون رو ٬ منم خودم موندم که چطور مامان مادربزرگم و زندايی ـ ش هستن و خوبن( شکر خدا) ولی مادربزرگم نيست. البته ما هر وقت ميخواهيم بريم اونجا ميگيم بريم خونه دايجان اونم بعد از ۷-۸ سال که از فوتش ميگذره. زندايی خانوم خيلی وقت سال پيش يه سکته کرده و نميتونه درست حرف بزنه. يعنی از اون موقعی که من يادم مياد همينجوری بوده. و من رو هم بيشتر بعد از کنکورم ديده . مثل بيشتر فاميل. خودم هم باورم نميشه که انقدر منزوی و گوشه گير بودم اونموقع. اينا رو گفتم که به اينجا برسم که موقع خداحافظی  وقتی رفتم ببوسمش دستم رو گرفت و ماچ کرد. من فقط موقع ديده بوسی اول بهش گفته بودم که چقدر خوشگل شده و فکر هم نميکردم که کلا متوجه حرفم بشه. کلی شرمنده شدم. يه بارم مريض پروتزم اينکارو کرد. خودم رو اگه بکشن هم امکان نداره دست کسی رو ببوسم. فکرش هم ناراحتم ميکنه.

 تازه گی فهميدم که از آدمای تپلی و سفيد خوشم مياد مخصوصا اگه دهنشون کوچيک باشه و چشماشون بزرگ :))))

ميشه بيخيال شی؟!!!

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۱/۸