و اين منم

 

تمام امروز رو کلافه بودم. چند تا نگاه نامفهوم يه نفر بهانه دستم داد تا همه چی رو بندازم گردن اينو اون. مثل يه پيرزن غر غرو انقدر حرف زدم و بهونه گرفتم تا رسيدم به حد انفجار. بعد م به بهونه خريد خنزر پنزر رفتم بيرون و تاکيد کردم که کليد نميبرم. تو راه هم گريه ام گرفت که خودم رو کنترل کردم. وقتی برگشتم تقريبا ۳-۴ دقيقه داشتم زنگ ميزدم اما کسی در رو باز نميکرد و تمام اون چند دقيقه هر چی فکر مزخرف بود به ذهنم رسيد که دارن تنبيه ام ميکنن و الان دارن به ريشم ( کدوم ريش؟!!) ميخندن و از اين حرفها که رسوندم به عصبانيت گاوی. زنگ يکی از همسايه ها رو زدم و رفتم تو . از خونه خودمون صدای چرخ گوشت ميومد. اما من به يه جايی رسيده بودم که ديگه داشت از دماغم بخار ميومد بيرون. با اولين زنگ در باز شد و من هر چی رو خريده بودم محکم کوبيدم رو اولين صندلی که ديدم. بعدم جيغ زدم که چرا با من اينکارو ميکنين؟!! اونا همشون ميگفتن ما هيچ صدايی نشنيديم و من باور نميکردم. بعد تو همون حال داغون که يه جورابم رو دراورده بودم ياد بستنی هايی افتادم که خريدم و الان ممکنه در اثر اون ضربه مهلک له شده باشن. پريدم و مال خودم رو برداشتم و بقيه رو گذاشتم تو جا يخی. خودم که يادم ميوفته خندم ميگيره که چقدر ديونه ام . با اون قيافه نشسته بودم بستنی ميخوردم و  غر ميزدم. فکر کنم دچار بدبينی شدم. يعنی يه کم داشتم ها ولی بيشتر شده. خيلی بد و وحشتناکه اين اخلاق گهم!!!!!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱/۱۳