و اين منم

 

۱۰ - ۱۵ روز بود که نديده بودمت. تو اين مدت يا نبودی يا سايه بودی . پاهات رو ميديدم که از پله ها پايين ميومد٬ اما نميشد که بمونم و ببينم که هستی. اونروز همين ها رو داشتم با خودم ميگفتم که چرا نيستی٬که چرا موقع هايی که به اون روش مسخره با هم ارتباط داريم  انقدر از هم دور ميشيم. توی راهرو قدم ميزدم و آرزو ميکردم که بيای. عجيب بود ولی پاهات رو همون موقع ديدم که دارن از پله ها پايين ميان ٬من  اينبار موندم . تو کامل شدی و من نفهميدم که چرا پشت کردم و رفتم طرف پنجره. ميخواستم که برگردم اما نميشد ٬نميتونستم. از توی شيشه ديدم که اومدی طرفم .ايستادی٬ چند قدم اينور اونور کردی ٬ ايستادی و بعد رفتی. من همه اينها رو از توی شيشه ديدم و برنگشتم. بعد همه چی قطع شد و من دهها بار به خودم لعنت فرستادم که چرا پشت کردم... چند وقته که فهميدم اگه پشت نميکردم اگه ميموندم ٬ تو ميرفتی.

يه پسر بچه که مثل ای کيو سان کچل شده و همه کلی قصه ميخورديم که طفلی چرا بايد انقدر زجر بکشه ٬ امروز وقتی داشتم شيرينی ميذاشتم تو دهنش انگشتم رو گاز گرفت . جاش خيلی درد ميکنه.خيلی.

وای اين پرشين بلاگ چقدر جينگول شده يهويی!!!!!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱/۳٠