و اين منم

 

فردا بايد برم کلاس و در نتيجه بايد ماشين ببرم. آخرين بار که رانندگی کردم هفته پيش موقعی بود که با چندتا از دوستام داشتیم از تولد برميگشتم و توی چمران يه وانتی ديوانه تقريبا به قصد کشت اومد روی من. يادم نيست که چکار کردم ٬ يکی گفت يه کم کشيدی کنار و خدا رو شکر که زياد نکشيدم. خودم تنها يادمه که فرمون رو سفت چسبيده بودم و جيغ ميزدم. تا نيم ساعت دوستام داشتن بهم روحيه تقويتی ميدادن تا سالم برسونمشون خونه.مطمئنم اگه همون يه ذره رو نکشيده بودم کنار يه اتفاق وحشتناک ميوفتاد. فرداش  صدام گرفته بود و چيزی از ماجرا تو خونه نگفتم. از ظهر که تصميم گرفتم برم کلاس همش دارم محاسبه ميکنم که چطوری وسايلم رو يه جوری ببندم که احتياج به ماشين نباشه و با تاکسی برم. و چطور برم که از چمران نرم. نميدونم اون وانتی تا حالا با چند تا ماشين که راننده و سرنشينهاش دختر بودن اينکارو کرده و نميدونم و نميفهمم که توی مغز آشغالش چی ميگذره که يه همچين اعمالی ازش سر ميزنه؟!خودم که يه فوبيای شديد پيدا کردم و احتمالا حالا حالا ها نميتونم  رانندگی کنم.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٢/٢