و اين منم

 

اين استاد جونم که باهاش پايان نامه برداشته ام ماه است. لنگه ندارد. حرف که ميزند انگار داری دوش آرامش ميگيری. اين آرامش البته به ضرر من است که جنبه هيچ چيز را ندارم. قرار است زنگ بزنم به يک عطايی نامی سر همين کار تزم و نميزنم. قرار است زنگ بزنم به مريضم فردا بيايد و نميزنم. قرار است بروم سراغ يک سگ صفت توی بيمارستان که نميروم. قرار است برنامه ريزی کنم برای آخر هفته که نميکنم. فقط اگر وقت کنم فيلم ميبينم. چند صفحه ای از کتابی که اگر اسمش را بگويم سرم داد ميکشيد ميخوانم و بعد خواب. اين استاد خان سديشن ميدهد بدجور.

يکی از مريضهايم يک استاد دانشگاه است . از اون استادهای تر و تميز و صاف و سوف(صوف) که خودش فکر ميکنه خيلی باحاله ولی برعکس خيلی لوسه. ديروز ميگفت شما با اين صداتون چرا نرفتيد هنر بخونيد؟!! راستش من نميدونستم که صدا ربطی به هنر داره يا اصلا رشته ای تو دانشگاه هست که مربوط به صدا باشه يا نه؟!! بعد اونوقت وقتی داشتم واسه دوست جون بالای سر يکی ديگه از مريضهام اينو تعريف ميکردم ٬ مريضم گفت که آره بايد گوينده خبر ميشديد!!!!!!! چه ميدونم والا ؟!! حالا موندم بين اين دوتا برم اخبارگو بشم يا هنرمند؟!

مريض امروزم طفلی يکی از چشماشو موقعی که به دنيا مياد با شک به بدخيم بودن لکه ای که توش بوده تخليه ميکنند و بعد معلوم ميشه که چشمش سالم بوده. الان يه چشمش پروتزه . وقتی فهميد که من نفهميدم کلی خوشحال شد. هوممممم  خيلی دلم سوخت:(((((((((((((

فکر کن!!!!!! کار دومم رو چسبوندن به ديوار:))))))))))

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٢/۱٢