و اين منم

 

دکتر ل حالم را به هم ميزند . يک اصفهانی موذی و بدجنس و شغال!!!! امروز تقريبا هر چی حرف رو دلم مونده بود بهش زدم . بهش گفتم که شما منو ميترسونين. بهم استرس وارد ميکنين. و هر حرفی که ميزنين مثل تير ميمونه . مردک هيچی نميفهميد و مطمئنم بلايی به سرم مياره که يادم بمونه. کلی نقشه هم کشيدم که فردا برم بهش چی بگم. اميدوارم توی همين روزا بترکه. البته خودشم مونده بود که ای بابا اين دانشجوئه چرا انقدر پر روئه . فردا صبح بايد زنگ بزنم خامجی برام يه تخم مرغ بشکونه بعد برم دانشگاه که شرش نگيرتم!!!

انقدر از خودم لجم ميگيره که نميتونم در مقابل اين کارمندای دانشگاه جذبه داشته باشم. چند روز پيش يکيشون برگشته ميگه چرا اينجوری لاک زدی ؟!!( لاکها در اثر استحمام نصفه نيمه شده بودند) امروز هم يکی ديگه از صبح منو مچل کرده که برو تو آينه دقت کن. بعد آخر وقت که ميخوام از بخش بيام بيرون ميگه ببين يکی از خط چشمات بارکتر از اون يکی بود واسه همين يه چشمت کوچيکتر شده بود. !!! فکر نکنم لازم باشه که بگم  جناب آقا بودن منتها از نوع خاله زنکش.اه انقدر لجم ميگيره.

ديگه يکی از دعاهای از خونه بيرون اومدنم اينه که اين خشکشويی جلو خونه بسته باشه. تقريبا هر دفعه که ميخوام بيام بيرون يه چرخم ميوفته تو جوب و اگه يه زمانی معجزه بشه و نيوفته  موقع برگشتن بقلا رو يا ميمالونم به در و ديوار يا به نزديکترين ماشينی که اون دور و بر باشه. آبرو برام نمونده جلو درو همسايه!!!:)))))))

همون مريضم که ميگفتم استاد دانشگاهه ديروز اومده ميگه به خانومم ميگم خدا به ما دوتا پسر داد ٬ يه دخترم داده که تو دندون پزشکيه :‌o حالا يه روزم ميخواد بياد شما واسش جرمگيری کنين !!!!!!!

فکر کنم يه کم غر خونم پايين اومد ميتونم برم راحت بخوابم.

پ.ن: دلم برات خيلی تنگ شده.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٢/٢٧