و اين منم

 

يه بعد از ظهر جمعه سگی. با دوست جامعه شناسم رفتيم بيرون به قصد خريد. مغازه مورد نظر بسته بود و شروع کرديم به قدم زدن تو شهری که برای بار اول مرده بودنش رو ديدم. هر وقت با اين دوستم  ميرم بيرون احساس ميکنم که چقدر ... چندين و چندين روز ميگذره تا من دوستم رو دوباره ببينم. و اون هر وقت سراغت رو از من ميگيره من آه ميکشم و ميگم خب تو اين يه ماه و چند روز من ۳ ميليمتر بهش نزديکتر شدم. يعنی به تو. گاهی اوقاتم ميگم خب من ۲ سانت ازش دور شدم يعنی تو دورم ميکنی.

امروز واسه دوستم تعريف کردم که اولين بار عاشق يه پسر بسيجی شده بودم که ريش داشت و هميشه يه تسبيح تو دستش بود.  پسر خيلی زيبايی بود و من به خاطر اينکه خودم رو بهش نزديکتر کنم رفتم و يه مشت تسبيح خريدم . از اونا فقط يه تسبيح خيلی ريز آبی باقی مونده که از وقتی يکی از فالگيرها بهم گفت با يه تسيبح آبی صلوات بفرست هميشه تو کيفمه. به دوستم گفتم که دفعه دوم تو دانشگاه عاشق يه پسر شهرستانی شدم که يه هيکل گنده با دستهای بزرگ داشت. معشوقم خيلی شبيه مزرعه دارها بود و بعد از تعطيلات تابستون با گونه های سوخته برميگشت .ومن بيشتر مطمئن ميشدم که طرف کشاورزه. خودم و دوستم امروز کلی به خاطراتم خنديديم.

امروز وصل شد به امشب که تو يهو تصميم گرفتی هر چی توهين بلدی به من بکنی و بعد بگی که همش شوخی بوده.

کاش ميتونستم ازت دلخور بشم و پشت کنم!!!!!!!

حالم داره از خودم بهم ميخوره.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۳/٦